ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٠ - در انتظار عنايت
در انتظار عنايت
شيدا سادات آرامى
هم چنان در خواب نرمى به سر مى بردند. آسمان صاف شهر، با چشم بيدار خود، همه جا را زير نظر داشت و اما در ميان يكى از خانه ها، زنى در حالى كه به شدت نفس نفس مى زد به خود تكانى داد. چشمانش را به هم فشرد و از هم باز كرد و پس از لحظه اى به سختى در بستر نشست. دانه هاى درشت عرق پيشانى اش را پوشانده بود و قلبش به تندى مى زد، به اطراف نگاهى انداخت. اتاق در سكوت دلنشينى فرو رفته بود و سوسوى چراغ در گوشه آن، فضا را كمى روشن ساخته بود، به نرمى از جا برخاست. دستى به كمر و دستى به ديوار گذاشت و آرام پرده جلوى اتاق را كنار زد. پله ها را با زحمت از زير پا رد كرد و وارد حياط خانه شد، هنوز دست به كوزه پايين پله ها نبرده بود كه صداى قدمهاى آهسته اى از پشت سرش به گوش رسيد. سرش را چرخاند.
سلام فاطمه، تشنه اى. خب مرا صدا مى كردى برايت آب مى آوردم. تو چرا خودت را به زحمت انداختى؟
فاطمه لبخندى زد و گفت:
محمد امين! مرا ببخش كه بيدارت كردم، راستش بيرون آمدنم، دليلى غير از تشنگى داشت.
مرد از پله ها پايين آمد، كوزه را خم كرد وگفت:
نكند وقتش رسيده، مى خواهى بروم دنبال ننه خاتون؟
زن لب پله نشست و گفت:
نه، دردى ندارم، مى دانى خواب عجيبى ديدم. خوابى دلنشين و نورانى آنقدر كه از هيبت و بزرگى اش از خواب بيدار شدم و آمدم بيرون تا هوايى تازه كنم.
محمدامين در حالى كه كاسه آب را به فاطمه مى داد گفت:
خير است فاطمه، آيا نمى خواهى خواب دلنشينت را براى پدر فرزندت تعريف كنى؟
مى گويم؛ اما اول بگذار حالم كمى جا بيايد «بسم اللّه» اى گفت و چند جرعه اى آب نوشيد. كاسه را برگرداند و گفت:
در خواب ديدم مجلسى مملو از نور و معنويت و صفا مهياست؛ به درستى ياد ندارم كه در آنجا چه بزرگانى حضور داشتند اما همين قدر مى دانم كه حضرت صادق (ع) در برابرم حاضر بود و من ادب كرده بودم و سر به زير مقابلش ايستاده بودم.
فاطمه مكثى كرد و ادامه داد: