ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤١ - يا صاحب دنيا
بخوان
دوباره بخوان
بخوان خطابه اى بلند،
به نام او،
كه پدرش از پدرش
و پدر از پدرش
و پدر از پدرش
و او از رسول عشق،
آموخته بود كه:
نامش سبز است و
سبزى، امان
كلمه لاإله إلّااللّه حصنى
فمن دخل حصنى أمن من عذابى ...
بخوان
دوباره بخوان
كه بى تو،
گمشده اى در برهوت غفلتيم،
حيران و سرگشته
بى عشق و بى امان
«... بشروطها
و أنا من شروطها»
بخوان
دوباره بخوان
كه ديريست خواب،
از هر راه كه مى رود،
باز به چشمهامان مى آيد
بيگاه و بى زمان
«...
...»
بخوان
دوباره بخوان
كه اين جماعت تشنه،
به جارى كلام تو دل بسته اند و بس
امروز و هر زمان.
يا صاحب دنيا
لحظه هاى زندگى را توانى نيست،
رمقى بر اين تنهاى پوشيده عريان فكر باقى نمانده،
روزها و شبها را غربتى دربر گرفته كه گويى گذر زمان هرگز نتوانسته گرد اين غربت را بزدايد.
تمناى دلهاى سودازده اى را كه اميدى جز تو را نمى طلبند درياب كه سينه هاى لبريز از عشق تو را چنگ مى زنند!
زبانها قاصر و دلها پر خروش، آرزوى وصال تو را دارند.
تويى كه با آمدنت مژده بهار عدل و سخاوت خورشيد و مهربانى زمين را به همراه دارى.
تو مى دانى كه با آمدنت روزگار ما عطر ديگرى مى گيرد؛
با تو خزان براى هميشه رخت برمى كند؛
با تو زندگى جان تازه مى گيرد؛
و با تو روزگار، روزگار ديگرى مى شود.
تو اميد عميقى هستى در اين ژرفاى تيره و تار دنياى وانفسا؛
تو تكيه گاه محكمى هستى در اين سستى اراده آهن و فولاد؛
تو بهار ديگرى هستى؛
بهارى هميشه و سبز.
يا صاحب دنيا، يا قائم آل محمد، چشمها به راهت منتظر
است
پس كى مىآيى؟
تهران- سونيا شفيعى