ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥ - انسان و جهان آينده
گفت وگو در زمينه انسان واپسين و جهان آينده در فلسفه تاريخ شيعى، نكات اساسى را كه در زمينه تعريف فلسفه تاريخ و تفاوت نگاه فلسفه تاريخى شيعه با نگاه فلسفه تاريخى ساير مكاتب وجود دارد يادآور شويد.
حجت الاسلام والمسلمين ميرباقرى: بسم اللّه الرحمن الرحيم و صلى اللّه على محمد و آله الطاهرين. بنده هم از اين كه اين فرصت را در اختيار بنده قرار داديد و همچنين از تلاشى كه در مجله موعود در زمينه طرح مباحث مهدويت به صورت سلسله مباحث تخصصى صورت مى گيرد، تشكر مى كنم.
فلسفه تاريخ علمى است نظرى كه به تحليل و تعليل تاريخ به مثابه كليتى فراگير و منسجم و مبتنى بر روابط قاعده مند مى پردازد. به گونه اى كه نتايج آن معطوف به كاركردهاى عينى است و در آن سؤالاتى همانند علل پيدايش و تكامل تاريخ و مراحل آن، آغاز تاريخ و فرجام آن، نقش خالقيت و ربوبيت الهى و نيز اراده هاى انسانى در پيدايش و تحولات تاريخى، جبهه بندى و مرزبندى هاى اصلى و فراگير درون تاريخ و عوامل و ريشه هاى آن و ... مورد بحث و بررسى قرار مى گيرند و پاسخ مى يابند.
در بررسى فلسفه تاريخ اسلامى، پنج نكته اساسى را بايد مورد توجه قرار داد. اولين نكته اين كه، فلسفه تاريخ اسلامى براساس اعتقاد به حاكميت اراده و مشيت حق بر كل تاريخ بنا شده است. در يك نگاه كلان مى توان انديشه هاى فلسفه تاريخى را به دو گروه كلى تقسيم كرد. برخى انديشه هاى فلسفه تاريخى، جريان حركت تاريخ را با صرف نظر از حاكميت اراده و مشيت خداى متعال تحليل و برخى ديگر جريان حركت تاريخ را براساس حاكميت اراده خداى متعال تفسير مى كنند. طبيعى است كه انديشه هاى دينى، به ويژه تفكر اسلامى و شيعى عالم را بر محور حاكميت حضرت حق بر كل خلقت، تفسير مى كنند و همانطور كه همه عالم را ناشى از اراده، مشيت و اوصاف جمال و جلال الهى مى دانند، معتقدند كه آغاز و انجام عالم و تاريخ هم سراسر آيات عظمت الهى و مسير تحقق اراده الهى است. بنابراين براساس اين نگاه، ترديدى نيست كه حركت تاريخ بايد براساس خالقيت و ربوبيت خداى متعال تفسير شود. يعنى خداى متعال هم خالق كل هستى، از جمله بشريت و جريان تكامل تاريخى اوست و هم براساس ربوبيت خود عهده دار سرپرستى و تكامل تاريخ بشرى است. چنانكه قرآن مى فرمايد: «رَبُّنَاالَّذِي أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى»[١]. ربوبيت الهى عهده دار تكامل و هدايت انسان به سمت كمال است. بنابراين، نه تاريخ جلوه اى از جلوات ماده و برآمده از ذات ماده است و نه جبر تاريخى بر پيشرفت و تكامل تاريخ حاكم است. بلكه خلقت عالم و تاريخ ناشى از خالقيت حضرت حق و تكامل آن ناشى از ربوبيت الهى است. اين نكته اولى است كه در فلسفه تاريخ اسلامى بايد مورد توجه قرار گيرد.
نكته دوم اين كه براساس فلسفه تاريخ اسلامى حركت عالم رو به سوى كمال است. اگر ما پذيرفتيم كه حكمت و ربوبيت حضرت حق بر حركت تاريخ حاكم است بايد بپذيريم كه حركت كل تاريخ بايد به سوى تكامل باشد. يعنى نمى شود كه برآيند حركت كل عالم، حركت نزولى باشد، بلكه بايد حركت رو به كمال باشد تا با حكمت سازگار باشد. بنابراين، نظريه فلسفه تاريخ اسلامى همانطور كه به خالقيت و ربوبيت حضرت حق متكى است به نظريه معاد هم متكى است. يعنى حركت كلى عالم را به سمت قرب به سوى خداى متعال تفسير مى كند و معتقد است كه در يك مرحله از حركت تاريخ، حادثه عظيم معاد و بازگشت كلى همه انسانها به سوى خداوند متعال اتفاق مى افتد. البته اين بازگشت همراه با حوادث متعددى در كل عالم خلقت است.
نتيجه اين نكته اين است كه ما سير كلى تاريخ را رو به كمال مى دانيم؛ يعنى براساس تفسيرى كه از كمال مى شود كه كمال چيزى جز قرب به سوى خداوند متعال و گسترش عبوديت نيست، ما معتقديم كه حركت كلى عالم در پايان به توسعه پرستش خداى متعال و كمال عبوديت و بندگى ختم مى شود.
نكته سومى كه در تحليل فلسفه تاريخ اسلامى بايد بر آن تأكيد كرد اين است كه در حركت تاريخ اراده هاى انسانها هم نقش ايفا مى كنند. البته نه به معناى اين كه به انسان در عرض اراده خداى متعال چيزى تفويض شده، بلكه به همان معنايى كه در مبحث جبر و اختيار در مسلك شيعى متناسب با معارف اهل بيت (ع) تبيين شده است؛ يعنى نه جبر است و نه تفويض؛ بلكه چيزى بين اين دو. خداى متعال به انسانها اراده داده و به ميزانى كه مشيت حضر ت حق اجازه دهد و به ميزانى كه او امداد كند، اراده هاى انسانى در تحقق حوادث عالم نقش ايفا مى كنند. از همين جاست كه حركت تاريخ دو سمت پيدا مى كند و به دو جبهه تقسيم مى شود. در يك جبهه، اراده هايى عمل مى كنند كه بر محور عبوديت خداى متعال و خضوع و خشوع و تذلل در برابر او