ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٢ - آخرين منزل
اشعار عاشورايى
در حوالى عطش
تو كيستى كه جهان تشنه زلالى توست بهار عاطفه مرهون خشكسالى توست شب زمانه كه مقهور بامدادان باد شكيب خاطرش از خون لايزالى توست ز قصه عطشت چشم عالمى گريان هزار چشمه جوشنده در حوالى توست تو- ماه من- به كدامين ظلامه ات كشتند كه پشت پير فلك تا ابد هلالى توست نويد نقش تو را كس به حجم آينه ها حكايت همه از صورت خيالى توست چه عاشقى تو كه در دفتر قصايد سرخ هر آن چه خواند دلم شاه بيت عالى توست سزد كه رايحه درد، سازدم مدهوش كه باغ عشق، به داغ شكسته بالى توست فغان كه وارث بانوى آب هاى جهان تويى و تشنه يك قطره، مشك خالى توست
\*\*\*
تو شهر عشقى و دروازه ات به باغ بهشت دل شكسته من يك تن از اهالى توست
بهمن صالحى
آخرين منزل
او گفت: «اينجاست!»
در موج پررنگ صدايش
زنگ شترها بى صدا شد
پاى شترها ماند در راه
در كاروان خسته ناگاه
موج هياهويى به پا شد
از خاك صحرا
يك مشت برداشت
آن وقت، آرام
تكرار كرد او گفته اش را:
«اينجاست! اينجا
رنج سفر كوتاه شد
چون آخرين منزل همين جاست
اين خاك ما را مى شناسد
اين آسمان، اين خاك تبدار!»
اين وسعت دشت ...
در چشمهايش اشك لرزيد
آرام برگشت:
«هركس نمى خواهد بماند
هركس نمى خواهد بميرد
در چشم شب، آسوده راه خويش گيرد
شب يار او باد
هركس كه مى خواهد بماند
بايد بداند
فردا صداى نيزه ها مى پيچد اينجا»
فرداى آن روز
در چشم سرخ آسمان محشر به پا بود
بر سينه دشت
بر خاك گلرنگى كه نامش «كربلا» بود
مليحه مهرپرور