ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٨ - شفاى يك نگاه
شفاى يك نگاه
مريم ضمانتىيار
پيرمرد، پشت در، حسين را كه ديد بى مقدمه آمد در را ببندد كه حسين پايش را لاى در چوبى خانه گذاشت و مانع از بستن آن شد و با صدايى كه از بغض و نااميدى مى لرزيد گفت:
- حداقل جواب سلامم را بدهيد.
پيرمرد رو برگرداند و گفت: عزيز من! چرا اينقدر مزاحم آرامش ما مى شوى؟ ما كه همه حرفهايمان را زديم. من كه به تو گفتم چرا حرف حساب نمى فهمى؟
حسين درمانده سر به زير انداخت و گفت: چه كنم كه دلم حرف حساب نمى فهمد. كاملًا حق با شماست اما چه كنم دل نمى كنم از اين خانه. به خدا دست خودم نيست.
پيرمرد از لحن تضرع آميز حسين متأثر شد، دستش را از روى در برداشت. حسين در را كه آزاد ديد جرأت پيدا كرد و سر به زير ايستاد: مى دانم دختر شما ارزش همه دنيا را دارد كاش ثروتى داشتم همه را نثارش مى كردم اما چه كنم كه دستم خالى است و ...
سرفه حرفش را بريد و امانش نداد كه جمله اش را تمام كند. با شدت گرفتن سرفه، خون از دهانش بيرون زد با شتاب دستمالى جلوى دهانش گرفت. پيرمرد آزرده از ديدن خون روبرگرداند و صبر كرد تا سرفه هاى پى در پى او آرام گيرد. رنگ چهره حسين سياه شد. به ديوار تكيه داد. دستمال غرق خون شد ...
كمى كه آرام گرفت، پيرمرد نگاهى به دست و دهان خون آلود او انداخت و گفت: فقر و ندارى ات به كنار، خدا خودش بين من و تو حاكم، جاى من بودى، دختر دسته گلت را به كسى مى دادى كه با يك سرفه تمام دهانش پر از خون مى شود؟! ...
حسين از جواب درماند. پيرمرد به طرف حياط رفت، ظرف آبى از چاه كشيد و به او اشاره كرد كه جلو برود. قلب حسين شروع به تپيدن كرد. درد سينه اش را از ياد برد، پا به حياط گذاشت، اما به خودش اجازه نداد نگاهى به اتاقها بيندازد شايد او را ببيند. پيرمرد از حياى او خوشش آمد. آب ريخت تا او خون دهان و دستهايش را بشويد. پارچه تميزى هم آورد تا دست و رويش را خشك كند. نگاهى به چشمان او انداخت. جوان زيبا و برازنده اى بود و شايسته دخترش فاطمه اما ... نگذاشت نگاه پر از التماسش او را در تصميمى كه گرفته بود سست كند. به طرف در رفت و به او اشاره كرد: برو جوان، برو. صد بار گفتم باز هم مى گويم من دخترم را آن هم يگانه دخترم را به جوان بيمار و فقيرى چون تو نمى دهم.
حسين دست پيرمرد را گرفت و گفت: بيمار بودنم كه دست من نيست و شفا از خداست. فقير بودنم هم به اين خاطر است كه عمرم را صرف تحصيل علم كرده ام.
پيرمرد دستش را از دست او درآورد و گفت: بيمار بودنت كار دست دختر من مى دهد و او را هم