ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - سبز بخت سرخ او
آب يعنى بى وفايى
|
به روى نيزه ذكر يا حبيب است |
هوا آكنده «أمّن يجيب» است |
|
|
نه تنها كودكان تو، خدا هم |
پس از مرگ غريب تو، غريب است |
|
|
تو مثل دست خود افتاده بودى |
به قدر مهربانى ساده بودى |
|
|
در آن هنگامه از خود گذشتن |
عجب دستى به دريا داده بودى |
|
|
پريشان يال و بى زين و سوارم |
غريب كوچه هاى انتظارم |
|
|
صداى «العطش آقا» بلند است |
به خيمه روى برگشتن ندارم |
|
|
سر خورشيد برنى آشيان زد |
علم بر بام قلب عاشقان زد |
|
|
غروب كربلا رنگ فلق بود |
مگر خورشيد را سر مى توان زد |
|
|
بيا و حاجت ما را روا كن |
دو دستت را ستون خيمه ها كن |
|
|
به دريا مى روى يادت بماند |
لبى با سوز دريا آشنا كن |
|
|
نمى دانم چرا اكبر نيامد |
چراغ خانه مادر نيامد |
|
|
نمى دانم چرا بانگ عطش از |
گلوى نازك اصغر نيامد؟ |
|
|
نمى دانى چه بى تابم عموجان! |
غمت را برنمى تابم عموجان! |
|
|
هلاك ديدن روى توام من |
كه گفته تشنه آبم عموجان؟ |
|
|
مدد كن عشق، دريا يار من نيست |
فلك در گردش پرگار من نيست |
|
|
مدد كن ديده از دنيا ببندم |
عموى آب بودن كار من نيست |
|
|
عموى مهربان من كجايى؟ |
الهى بشكند دست جدايى |
|
|
بيا با تشنگى هامان بسازيم |
عموجان، آب يعنى بى وفايى |
|
|
علم از دست و دست از من جدا شد |
و مشك آب از دندان رها شد |
|
|
قيامت را به چشم خويش ديدم |
دمى كه قامت خورشيد تا شد |