ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٤ - ٢ مدينه آرمانى مسيحيت
دنيا مى انديشيدند از او روى برگرداندند.
پايه اساسى تعاليم عيسى (ع) بر ايمان محض و دستورهاى اخلاقى ويژه اى استوار بود. همه آنچه كه او در خفا و آشكارا به شاگردان خود مى آموخت آنها را بر آن مى داشت تا با عمل به دستورات انجيل، خود را تسليم حكم خداى يكتاى آسمانى كنند.
عيسى (ع) از سويى خواستار تهذيب نفس و بى اعتنايى به تشريفات صورى حاكم بر مدنيت رومى، يونانى سرزمينهاى تحت سلطه يونانيان بود و از ديگر سو بر احكام مخلوط و ممزوج متشرعان بنى اسرائيلى خرده مى گرفت. وى با نيروى شخصيت و احساسش همه چيز را دگرگون كرد و به شريعت اين حكم را افزود كه براى ملكوت بايد با زندگى عادلانه، مهربانانه و ساده آماده شد. در مورد مسائل جنسى و طلاق، شريعت را سخت تر كرد ولى با آمرزش و مغفرت سهل تر آن را تلطيف نمود. به فريسيان خاطرنشان كرد كه:
«سبت به جهت انسان مقرر شد نه انسان براى سبت» قوانين مربوط به خوراك و پاكيزگى را تعديل كرد، بعضى روزها را از قلم انداخت. وى به مذهب كه به صورت آيينى تشريفاتى درآمده بود، دوباره مفهوم درست كردارى را باز گردانيد و طاعت و صدقه اى را كه «به روى ريا» باشد و تشييع و تدفين تجمل آميز را محكوم كرد. گاهى اين حس را در انسان به وجود مى آورد كه شريعت يهود بر اثر فرا رسيدن ملكوت نسخ مى گردد.[١]
بدين ترتيب او شريعتى مافوق شريعت موسى عرضه مى داشت و عمال دولت اعم از رومى و يهودى كه عيسى (ع) را به شدت زير نظر داشتند با استقبال پرشور مردم از آن حضرت در اورشليم، انديشيدند كه مبادا اين شور و هيجان در جمعيت ميهن پرست و احساساتى گردآمده براى عيد پَسَح كارگر افتد:
خاخام بزرگ، سن هيدرين[٢] را متقاعد ساخت و چنين اظهارنظر كرد: به جهت ما مفيد است كه يك شخص در راه قوم بميرد و تمامى طايفه هلاك نگردند.[٣]
و بدين ترتيب شورا دستور توقيف و سپس قتل عيسى (ع) را صادر كرد.
با كوتاه شدن دست حواريون از دامن عيسى[٤] مسيح اگر چه آنان براى نشر احكام انجيل پراكنده شدند ليكن تا رسميت يافتن «مسيحيت» به عنوان آيينى رسمى در سرتاسر روم باستان، نزديك به سه قرن فاصله بود و هر چه زمان مى گذشت، فاصله ميان تعاليم حقيقى انجيل و آنچه به نام آن تبليغ مى شد زيادتر مى گشت.
تعاليم عيسى مسيح در گذر ايام، فرهنگ ويژه استقرار حكومت را منتشر مى ساخت. ليكن غلبه فكرى و فرهنگى يونانى- رومى امكان استقرار حكومت دينى و ساخت مدينه اى مبتنى بر آن تعاليم خالى از تحريف، به وجود نياورد.
در سده اول مسيحى، حوزه مديترانه واحدى سياسى محسوب مى شد و نوعى تجانس فرهنگى نيز در محافل طبقات بالاى آن برقرار بود. با آن كه در نواحى غربى زبان لاتين مرسوم بود، باز، زبان يونانى زبان بين المللى به شمار مى رفت و ادبيات و نمايش و فلسفه يونانى ميان اشراف رواج داشت. در سراسر امپراتورى، در پرتو صلح، راهها امن و ارتباطات آسان بودند. اما اين اوضاع هم چنان كه جامعه را به سوى تجديد و تحرك كشانيد، مبانى كهن آن را لرزاند. سنتها را سست كرد و از قدرت دين كاست. جامعه پريشان شد. طبقات مردم براى نجات از اين پريشانى به تلاش افتادند. جماعتى كه بيشتر از طبقه بالا بودند در پى چاره به فلسفه روى آوردند و فلسفه هايى را كه مانند دين، آرامش بخش بودند، دنبال كردند و به نوبه خود، رنگ و بوى دينى نو بر آنها زدند.[٥]
مسيحيان، در انتظار بازگشت عيسى مسيح ماندند و در ميان جامعه يونانى زده، زندگى چندوجهى خود را سپرى ساختند و در ميان آنان مردانى از ميان عالمان مسيحى، اقدام به عرضه آثارى نمودند كه طرح نوعى مدينه فاضله دينى (مبتنى بر آيين مسيحيت) را با خود داشت.
شهر خداى اگوستين چنان كه در بخشهاى اوليه اين مجموعه هم بدان اشاره شد؛ نمونه اى بود كه آرزوى تحقق چنين مدينه فاضله اى را در دل زنده نگاه مى داشت. آنچه كه آباء كليسا در پى آن بودند، نشر فرهنگ «خدامحورى» بود اما، در اين ميان رنگ انواع دريافتهاى غير دينى را نيز به باورهاى دينى باقى مانده از تعاليم مسيح مى زدند.
عده اى از محققان مسيحى بر آنند تا اثبات كنند كه مسيحيت از خطر مذاهب و فلسفه هاى رايج در سرتاسر امپراتورى روم در امان ماند اما، منابع محققان مسيحى به گونه هاى مختلف وجوهى از التقاط نظرى و فرهنگى مسيحيت و ديگر انديشه هاى غير دينى را تصريح مى كند. چنانكه در تاريخ كليساى قديم آمده است:
علاوه بر بدعتهاى ناستيكها[٦]، تعاليم غير صحيح و مختلف ديگرى نيز در كليساى قرن سوم ظاهر گرديد.[٧]
همچنين:
در دو قرن اول، ناستيكها و بدعت كاران ديگر خود را اعضاى منور كليساى مسيح مى شمردند ولى قريب آخر قرن سوم عرفان جديدى كه مذهب مانى باشد به وجود آمد و مى توان گفت دين