ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤١ - خواب پدر
باز هم شب ديرپا، سر رفتن ندارد و او هر بار كه پلكهايش را روى هم مى گذارد، پدر را مى بيند.
با سر و روى خونين.
حلقه هاى به هم آويخته اشك در نگاه مسلم، دلش را به آتش مى كشد.
او مى داند كه پدر براى مظلوميت امام مى گريد.
لعنت خدا بر اين فريب خوردگان دنياطلب!
\*\*\*
وقتى گرمى دستان امام را بر گيسوانش احساس كرد دانست كه پدر را هرگز نخواهد ديد.
اين دست، اين نوازش، اين برق نگاه، جز براى يتيمى او نيست.
يادش آمد:
چندين هزار نامه و دعوت و تمنا را براى امام، كوفيان گفتند: به سوى ما روى آور؛ باشد كه پروردگار متعال در سايه تو ما را به حقيقت راهبرى كند.
يادش آمد:
پاسخ امام را. فرمود: اكنون، پسر عم خود مسلم بن عقيل را كه همچون برادر من مورد اعتماد و اطمينان است به سوى شما مى فرستم.
يادش آمد:
مسلم را، پدرش را، نماينده متعمد امام را، كه مى رفت تا مضمون نوشته ها را تأييد و تصديق كند.
او كوچك ترين فرزند عقيل بود.
جوانى از آل هاشم.
محبوب و محترم.
\*\*\*
ديگر شبها خواب پدر را نمى بيند.
خواب مردانى را مى بيند كه كعبه شان حسين است.
مردانى كه براى حسين احرام بسته اند و به حسين لبيك گفته اند و به طواف او آمده اند.
مردانى كه هروله و وقوف و سعى شان براى اوست.