ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٠ - خواب پدر
خواب پدر
سهيلا صلاحى اصفهانى
از وقتى پدرش رفته بود هر شب دلش بهانه او را مى گرفت. آرام و قرار نداشت. احساس غريبى مى كرد. شنيده بود كه پدر به كوفه مى رود، اما كوفه را تا كنون نديده بود.
چشمانش را بست و در خيال خود، پدر را ديد كه بر سراى «سليمان» ايستاده و مردم مشتاقانه با او بيعت مى كنند. او نامه امام را مى خواند:
من شما را به سوى خدا و رسول خدا دعوت مى كنم. من به شما اعلام مى كنم كه سنت رسول اكرم (ص) به نابودى گراييده است. دعوت مرا بپذيريد، نداى مرا اجابت كنيد. فرمانم را با گوش طاعت بشنويد تا شما را به سوى سعادت و
صلاح رهنمون باشم.
زمزمه هاى تمجيد و تحسين بزرگان به گوشش رسيد.
لبخندى زد و به خواب رفت.
\*\*\*
دوباره شب است و لرزيدنهاى دل بى تاب او.
اگر نامردى چون «عبيداللّه بن زياد» به كوفه رود چه خواهد شد؟
حتما سپاهى مسلح و مجهز از شام مى طلبد، مناديى به كوچه ها و خيابانها مى فرستد تا مردم را به بيعت با يزيد فرا خواند، آن وقت كوفيان از ترس جانشان، مسلم را رها مى كنند ...
نه، خدا نكند، اهل كوفه دوباره چنين جفايى را بر آل پيامبر (ص) روا دارند.
\*\*\*
دست خودش كه نيست. وقتى به بستر مى رود فكر و خيال به سراغش مى آيد. نگاهش را به نقطه اى از سقف مى دوزد.
پدر را مى بيند، نمازش را سلام مى دهد اما هيچ كس به او اقتدا نكرده است، تنهاى تنهاست. رويش را برمى گرداند و دعا مى كند كسى مسلم را يارى كند.
كسى چون هانى!
\*\*\*
شب شگفت ترين آفريده خداست و با همه تاريكى اش، دست كم براى او، يادآور روشناى پدر است. اما افسوس!
مسلم را خسته مى يابد خسته و تشنه.
او بر در خانه اى تكيه زده و آب مى طلبد.
زنى در را به رويش مى گشايد.
دختر با مهربانى به تصوير زن مى نگرد تا خوابش ببرد.
\*\*\*