ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٣ - ماه پرى چهره
ماه پرىچهره
رضا قاسم زاده
از پرده اگر ماه پرى چهره برآيد با غمزه مستانه خود، جلوهگر آيد ما را دگر از هجرت او شكوه سرآيد از غيبت اگر ماه فروزنده درآيد اى كعبه مقصود! قفل دل بر ضريح چشمان تو بستهايم و مبتلاى درد عشق و جنون و عذابيم. از خُمار چشم تو بيماريم و در دام زلف تو گرفتار. از لهيب عشق تو بىقراريم و بر كمند مهر تو دچار.
امان از نرگس مست و فغان از دام گيسويت كه دايم در كمين اين دل شيدا و صحرايى است دل من بسته مويت، اسير طاق ابرويت دمادم در تب و تاب از چنان زلف چليپايى است شبى مهمان قلبم شو، تو اى روح اهورايى ببين ويرانه دل را، اسير درد تنهايى است
اى يوسف حسن و ملاحت! باز آى كه چشم ما چون يعقوب در هجر تو سرشك غم به دامان مىريزد. دل ما كربلاست، سينه ما بقيع و چشم ما فرات. اى دادخواه شهيدان عشق! اى زائر غريبانه گلزار بقيع! اى نگاه حسرت تو سوار بر امواج فرات! تا كى مقيم سكوتى و در انتظار «انتظار»!
زيبا بود آن چهره ماهش به تماشا زيباتر از آن يوسف زيباى دل آرا يك لحظه برون آر از آن پرده خدايا!
تنها نه منم جلوه او را به تمنّا
عالم بود حيرانى آن نقطه خالش
اى پناه خستگان! ما به خون نشستگان تير مژگان توايم كه ناوك مژگان تو، دل ما شكافته و خرمن هستى ما از آن خال جانسوز تو مىسوزد. قامت رعناى دل از بار سنگين فراق شكسته و مرغ نغمهخوان عشق، تنها به ياد روى تو سرود عشق مىخواند.
اى هستى من! عمريست در انتظارم و بىقرار. گاهى چون منصور در انديشه دارم و گاه چون پروانه در سر سوداى آتشم. از عشق تو چون لاله داغدارم و دل خون. تنها بهانه رويش من، تابش آفتاب جمال توست. اما از آن ترسم كه بهار عمر رو به خزان نهد و وصال دست ندهد.
مونس من! عمرى در سرا پرده عزلت در حسرت ديدارم و از هجر تو بيمار. در بستر بيمارى جز ياد تو درمانم نيست و در گوشه تنهايى جز نام تو يارى. مهر عشق تو بر دلم نشانه اعتبار است و تاج عزّ بندگى بر سرم، نشانه افتخار. كوچههاى شهر دل را به انتظار مقدمت آذين بسته و برآستان در نشستهايم.
ما در غم هجر تو، با ديده خونباريم در عشق و وفادارى، ما شهره بازاريم تو يوسفى و ما هم، مشتاق خريداريم در دايره قسمت، ما نقطه پرگاريم
جانان من! گاهى به سيه روزى خود مىانديشم كه چقدر از آفتاب فيض تو محرومم و گاه بر تيرهروزى خود افسوس مىخورم كه چرا در محاق ظلمت فرو رفته و در كنج عزلت نشستهام در حالىكه انوار تجلّى خورشيد حقيقت، آفاق را منوّر ساخته است.
اى طاووس گلشن عقبى! بر ما خرابهنشينان گلخن دنيا نظرى انداز كه كشتى اميد ما در ساحل انتظار به گل نشسته است. ما به انتظار روزى نشستهايم كه تو بازآيى و واژه «انتظار» را از قاموس حيات پاك كنى. بهاميد آن روز ...