ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥١ - آخرين شاهد
آخرين شاهد
سهيلا صلاحى اصفهانى
روزگار داستانهايى دارد در فراز و فرودهايش كه سخت شگفتزدهات مىكند و حسى غريب را در تو پديد مىآورد.
حسى غريب، اما نزديك.
حسى از جنس خواستن و دل بستن، دوست داشتن و عشق ورزيدن.
حسى از گونه باور و يقين!
چگونه مىتوان تكرارى اين چنين را ديد و باور نياورد؟!
دو مرد كه هر يك، هم خودند و هم ديگرى!
دو مرد كه سرنوشتشان به هم گره مىخورد تا تاريخى ديگر را بياغازند.
رنج يتيمى، محمد را به خانه على مىكشاند،
و درد فقر، على را به دستان تواناى محمد مىسپارد،
محمد دامان فاطمه، مادر على، را مىبويد،
و على پيراهن خديجه، همسر محمد را.
گل لبخند محمد، بهار خانه على است،
و تبسم شيرين على، همه لذت صحن و سراى محمد.
كلام خدا، جان محمد را مىلرزاند،
و سخن محمد، دل على را از جا مىكند.
قدمهاى سست كه محمد را وا مىنهند، دست محكم على به ياريش برمىخيزد، و دست على كه بسته مىشود، تنها قدمهاى محمد است كه او را آرام مىكند.
زخمهاى جسم محمد، روح على را مىآزارد،
و خستگى تن على بر شانههاى محمد سنگينى مىكند.
بستر خالى محمد را، ارادت على پر مىكند،
و دل دريايى على را، لطف محمد فرامىگيرد.
تنهايى محمد، با همراهى على جمع مىشود،
و سكوت على، با نام محمد معنا مىيابد.
سيادت سپاه محمد، به حضور گرم على است،
و بودن على، بهانهاى است براى هم نفس شدن با محمد.
شمشير على بالا كه مىرود؛ جبرئيل در گوش محمد آواى «لافتى إلّا على» سر مىدهد، و توان على متجلى كه مىشود؛ زبان محمد به حمد خدا گشوده مىگردد.
در سفر آسمانى محمد- آنگاه كه فرشته بزرگ خدا تاب رفتن با او را نمىآورد- على به استقبالش مىآيد،
و در سفرهاى دور و نزديك على نيز، ديدگان محمد، مهربانترين منتظران اويند.
عجبا كه اين دو مرد، شيفته يك زناند،
و او كسى جز فاطمه نيست.
فاطمه، دختر محمد است و همسر على.
فاطمه، جارى كوثر است در وجود محمد.
فاطمه، شيرينى زمزم است به كام على.
موقف حج محمد، سعى على است.
و صفاى مشعر على، عرفات محمد.
محمد خودِ خود علم است،
محمد عينِ عين عشق است،
محمد حقِ حق عرفان است،
و على نيز علم است و عشق است و عرفان.
و اين همه يكرنگى را، غدير، اين پايگاه پر بركت همه تاريخ، با صد زبان در جاى جاى هستى، بلند بلند فرياد مىكند «او آخرين شاهد عادل صميميت اين دواست وقتى دستهاشان چون سرنوشتشان به هم گره مىخورد».