ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٤ - حكايت بناى مسجد امام حسن (ع)
ملائكه خدا مىسازى؟ اينجا كه كسى نيست تا نياز به مسجد داشته باشد .... سيد با مهربانى فرمود: نه براى جن است و نه براى ملائكه، بلكه براى آدميزاد است. اين اطراف به زودى آباد خواهد شد و مردم آن نياز به مسجد خواهند داشت.
بعد سؤال كردم: در هر حال اينجا هنوز كه مسجد نيست، پس به چه دليلى مرا از تطهير در اينجا نهى كرديد؟ سيد در جواب اين سؤال من باز با ملاطفت و گشادهرويى فرمود: در اينجا پيكر يكى از عزيزان حضرت فاطمه زهرا (س) به خاك افتاده و سپس شهيد شده است. من اطراف آن را علامتگذارى كردهام و آنجا محراب مسجد خواهد بود. بعد محل ديگرى را به من نشان داد و فرمود: اينجا را كه مىبينى جاى قطرات خون آن شهيد است كه مأمومين و نمازگزاران در آن نماز خواهند خواند. آن گاه به يك محل دورترى با دست خود اشاره و اضافه كردند: در آن گوشه چند نفر از دشمنان خدا و رسولش به خاك افتادهاند. دستشويى و مستراح مسجد در آنجا ساخته خواهد شد. در ادامه، سيد همانطور كه ايستاده بود يكدفعه به سمت ديگرى برگشت و مرا هم به آن طرف برگرداند و فرمود: در آنجا حسينيه مسجد را مىسازند. بهدنبال اين جمله، اشك از چشمان سيد جارى شد. او به گونهاى اين جمله را بيان كرد كه من نيز تحت تأثير وى، بىاختيار با گريه او گريه كردم.
سيد در ادامه حرفهاى خود فرمود: پشت حسينيه كتابخانه خواهد بود كه شما كتابهاى آن را مىدهى. عرض كردم: من كتابهاى آن را به چند شرط مىدهم: اولًا زنده بمانم و ببينم كه در اينجا مسجدى ساخته شده است؛ ثانيا از چنان مال و مكنتى برخوردار باشم كه بتوانم ولو چند كتاب بخرم و به مسجد هديه كنم. بعد خطاب به سيد گفتم: با اين همه، خواهش مىكنم شما هم برويد درستان را بخوانيد .... سيد باز تبسمى كرد و ... ضمنا از ايشان پرسيدم: ولى نفرموديد كه چه كسى بانى اين مسجد خواهد بود؟ در جواب گفت: «يَدُاللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» وقتى مسجد ساخته شد بانى آن را خواهيد ديد. وقتى ايشان را ديديد از قول من به او سلام برسانيد و بگوييد: حاجى! اينجا را ارزان نفروشى.
پس از معانقه با سيد، از او خداحافظى كردم و با سرعت سرجاده آمدم تا به همراهانم ملحق شوم. ديدم آنها هم ماشين را راه انداختهاند. از آنها پرسيدم: ماشين چه عيبى داشت؟ در جواب گفتند: ما عيبى نديديم. همين كه شما برگشتيد ماشين خود به خود روشن شد؟! فقط يك چوب كبريت را در زير يكى از سيمها قرار داديم. اصلًا پاك گيج شدهايم كه چرا به آن صورت خاموش شد و حالا هم بدون اين كه كار خاصى انجام داده باشيم همينطورى روشن شد. معلوم بود كه با وجود آشنايى كاملى كه هر سه آنها نسبت به تعمير ماشين داشتند از اين پيشامد بسيار تعجب كرده بودند ....
وقتى به راه افتاديم يكى از آن سه جوان پرسيد: حاجآقا! تو در زير آفتاب با چه كسى حرف مىزدى؟ گفتم: سيد به آن بزرگى را با آن نيزه بزرگى كه در دست داشت نديديد؟ با او چند كلمهاى صحبت كردم .... با تعجب پرسيدند: كدام سيد؟! آنجا كه كسى نبود .... برگشتم تا سيد را به آنها نشان دهم ولى هرچه به آن محل نگاه كردم كسى را نديدم. در اين لحظه بود كه من تكانى خوردم؛ اول از اين بابت خجالت كشيدم كه مبادا اين جوانها كه مرا فرد با ايمان و درستكارى مىدانند خيال كنند كه من دروغ مىگويم و اين باعث سلب اعتماد آنها از من و در نتيجه سبب روىگردانى از قرآن و نماز و ... بشود. ولى صلاح را در اين ديدم كه ديگر اصلًا حرفى نزنم.