ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٣ - حكايت بناى مسجد امام حسن (ع)
يكى از زمينهاى با فضليت و مباركى كه شايستگى زيارت قدوم پر بركت حضرت مهدى (ع) را پيدا كرده است محل بناى مسجد شريف امام حسن مجتبى (ع) است كه در ابتداى شهرك امام حسن (ع) در كنار جاده قديم قم تهران ساخته شده است. سالها پيش از اين وقتى كه در اين مكان و اطراف آن هيچ ساختمان و سكنهاى نبود و در حقيقت اين منطقه بيابانى بود كه چندين كيلومتر با شهر قم فاصله داشت امام عصر (عج) به فردى بهنام احمد عسكرى كرمانشاهى خبر دادند كه اين زمين تبديل به مسجد خواهد شد و حتى طرح مسجد و نقشه بخشهاى مختلف آن را پس از خط كشى با دست مباركشان به ايشان نشان دادند. آنچه در پى خواهد آمد شرح بناى اين مسجد مبارك است.
حكايت بناى مسجد امام حسن (ع)
اين حكايت را مرحوم عسكرى در حضور مراجع بزرگى چون حضرت آيةاللّهالعظمى سيد محمدرضا گلپايگانى (ره) و مرحوم آيةاللّه شيخ مرتضى حائرى (ره) و حضرت آيةاللّه صافى گلپايگانى (دامظله) و ... نقل كردهاند كه مشروح آن بدين شرح است:
صبح روز پنجشنبهاى پس از خواندن نماز صبح مشغول خواندن تعقيبات بودم كه شنيدم در مىزنند. از اينكه در اين وقت صبح كسى در مىزند تعجب كردم و فورا از سر سجاده بلند شدم و خودم را به در كوچه رساندم؛ وقتى در باز كردم، سه نفر از جوانانى را كه در جلسه آموزش قرآن شركت مىكردند پشت در ديدم[١] پس از سلام و احوالپرسى مختصر يكى از آنها ضمن عذرخواهى از بىموقع آمدن گفت: حاج آقا! امروز پنجشنبه است ما تصميم داريم به مسجد جمكران مشرف شويم از شما هم تقاضا داريم با ما بياييد كه انشاءاللّه به بركت دعاى شما امام زمان (ع) عنايتى كنند تا حاجتهاى ما برآورده شود.
وقتى كه آن جوان اين حرف را زد من بسيار خجالتزده شدم. سرم را پايين انداختم و عرض كردم: من چكارهام كه بيايم دعا كنم. شما خودتان برويد. انشاءاللّه كه مولايمان حضرت مهدى (ع) خواستههاى شرعىتان برآورده مىكنند و با دست پر بر مىگرديد ... در اثناى گفتوگو يكى از آنها گفت: حاج آقا! شما ما را آوردهاى نماز خوان كردهاى، بيا فقط همين قدر به خدا بگو: خدايا! تا اينجا اينها را آوردهام خودت كمكشان كن. اى امام زمان! حاجت اين جوانان را كه به تو اميد بستهاند برآورده كن ....
ديدم با وجود اين همه اصرارى كه آنها دارند اگر ردشان كنم، اوّلًا دور از ادب است و در ثانى چه بسا اگر پاسخ مثبت به آنها ندهم به كلى جلسات مرا ترك كنند و آن وقت من در درگاه خداوند جوابى نخواهم داشت. در نتيجه موافقت نموده عرض كردم: چشم، با شما مىآيم. ساعتى بعد ماشين آوردند و بههمراه آن سه جوان عازم قم شديم. تقريبا حدود دو فرسخ مانده به قم ناگهان ماشين خاموش شد. همراهان من كه هر سه مكانيك بودند دست به كار شدند تا ماشين را را ه بيندازند ولى هر چه تلاش كردند ماشين روشن نشد. من يكى از آن جوانها را كه اسمش على بود صدا كرده گفتم: على آقا! در ماشين آب داريد؟ گفت: بله، حاج آقا. بعد رفت از صندوق عقب ظرف آبى را آورد. مقدارى از آب را در ظرف ديگرى خالى كردم و براى قضاى حاجت و تطهير به طرف زمينهاى سمت چپ جاده رفتم. بد نيست به اين نكته نيز اشاره كنم كه در آن زمان اثرى از ساختمان در آن محل نبود. البته كمى جلوتر از آنجا كاروانسراى خرابهاى بود كه در كنار آن قهوهخانه كوچكى- كه به قهوهخانه «على سياه» معروف بود- وجود داشت. اما در آن محلى كه ماشين ما خاموش شده بود هيچگونه آثارى از ساختمان به چشم نمىخورد. تا چشم كار مىكرد سمت راست و چپ جاده زمين خالى و بيابان خشك بود. وقتى از جاده كمى فاصله گرفتم ديدم سيّدى كه داراى چهرهاى نورانى است و لباس سفيد بر تن، نعلين زرد به پا، عباى نازكى بر دوش و عمامه سبزى، مثل عمامه خراسانىها برسر دارد، با نيزه بلندى مشغول خطكشى زمين است. حقيقت اين است از آن كار سيد در آن وقت روز آنهم در كنار جادهاى كه مردم از آن عبور مىكنند خوشم نيامد. روى تعصب دينى و علاقهاى كه به اهل علم و اولاد پيامبر (ص) دارم با خود گفتم: اول صبح اين سيد اولاد پيامبر (ص) آمده در جلو چشم دوست و دشمن نيزه در دست گرفته زمين خطكشى مىكند. اما چيزى به او نگفتم. با كمى فاصله از كنار او رد شدم و پس از آنكه جاى مناسبى پيدا كردم جهت قضاى حاجت نشستم. در اين موقع سيد مرا به اسم صدا كرد: آقاى عسكرى! آنجا ننشينيد تمام آن جاهايى را كه مىبينيد خطكشى كردهام زمين و محل بناى مسجد است. من بدون اينكهبه اين مسئله توجه كنم كه اين آقا اسم مرا از كجا مىداند، مثل بچهاى كه بدون چون و چرا حرف بزرگترش را گوش مىكند، بلند شدم. آن گاه سيد خطاب به من فرمود: آقاى عسكرى! برو پشت آن بلندى. با اينكهبدون اختيار همان كارى را كه سيد از من خواستند انجام دادم، اما تصميم گرفتم در موقع برگشت نزد سيد بروم و به او بگويم: اولاد پيغمبر برو دَرْسَت را بخوان. صبح به اين زودى آمدى اينجا چكار؟ و بعد از طريق طرح چند مسئله سؤال پيچش كنم تا برود دنبال كارش .... با خودم گفتم: اول به او مىگويم: تو اينجا مسجد براى جنها يا ملائكه مىسازى؟ در خود قم به غير از حرم و چند مسجد بزرگ بقيه مساجد معمولًا خلوتند آن وقت تو آمدهاى در دو فرسخى قم در وسط بيابان در زير اين آفتاب نقشه مسجد مىكشى؟! بعد به او بگويم: وقتى هنوز اينجا مسجدى ساخته نشده، چرا تطهير در اينجا اشكال داشته باشد؟ در آخر هم باسيد شوخى كنم و به او بگويم: امروز كه پنجشنبه است؛ چهارشنبه نيست كه مثلًا آمدهاى در بيابان خشك و خالى كار بيهوده انجام مىدهى؟
پس از تمام شدن كار تطهير نزد سيد رفتم و سلام كردم. او نيزهاى را كه در دست داشت به زمين گذاشت و با من مثل يك آشناى چندين ساله، با صميميت تمام مصافحه و معانقه كرد. سپس بدون آنكه من حرفى زده باشم با تبسم به من فرمود: سه سؤالى را كه مىخواستى بپرسى اگر دوست دارى بپرس. من باز بدون توجه به اين نكته مهم و عجيب كه سيد چگونه از آنچه كه به ذهن من خطور كرده بود خبر مىدهد، به ايشان عرض كردم: اى پسر پيغمبر! تو درس را رها كردهاى، اول صبحى با اين وضع در كنار جادهاى كه دوست و دشمن روحانيت از آن عبور مىكنند نيزه در دست گرفتهاى، آنهم در عصر توپ و تانك و ... نقشه مسجد مىكشى؟! اولًا يك وقت به تو چيزى مىگويند يا به كار تو مىخندند كه اين براى مثل تو عالم اولاد پيامبر (ص) شايسته نيست. بهعلاوه تو اين مسجد را براى جنها يا