ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣ - اى كاش مارا فرصت زيروبمى بود
يادش بخير! دوستى داشتم كه اميدوارم هرجاكه هست توفيق رفيق راهش باشد. گاهى وقتها جملات كوتاه اما پرمغزى مى گفت. يكى از اين جملاتش كه خوب در خاطرم مانده اين است: «از موقعى كه آب رفت در لوله و نان در سيلو، همه همت و توكل هم از بين رفت» شايد ميخواست بگويد از موقعى كه چشم و دست و دلها به جاى آنكه متوجه «رازق و معين و وكيل وغفار» قدرقدرت و بى مثل و نظير آسمانى باشد متوجه بندگان خدا و آن هم درمانده ترينشان كه جز بندگى نفس خود نمى شناسند، شد تمامى جوهره همت و شجاعت و توكل هم از ميان ما رخت بربست و تا چشم باز كرديم بدل به جماعتى ضعيف النفس و جبون شديم كه چون مورچگان لابلاى تاريكى ها، داشته ها مى اندوزند و همه عجز و بندگى و تواضع و افتادگى را نثار جماعتى چون خود وگاه كمتر از خود مى سازند و به اميد فردايى قرين با سعادت و نيك بختى چشم به بانكها مى دوزند و عاقبت به خيرى را در تاييد و تكريم كار فرمايان ووزيرن و وكيلان مى دانند. يكبار گفته بودم كه بزرگى آدم ها به قدر بزرگى آرزوهاى آنهاستو قد و قواره ماهم معلوم است. اين آرزوهاى حقير و تمناهاى پستى كه با اعداد سه چهار رقمى مى توان خريد و فروشش كرد بيشتر از آنچه كه نصيبمانشده به بار نمى آورد.
وه كه چه بيهوده و عبث دركفه ترازوى بى مقدار صاحبان زرو زور و تزوير، سنگهايى به بزرگى تمام شرافت و بزرگ منشى و شان انسانى خود مىگذاريم و آنگاه كه ميابيم آن همه را لگدمال هواجس خود ساخته اند ندبه بر مىآوريم و از پى چاره برمىآييم. و از روى بى همتى يا حيله مى سازيم و يا بر سنگ كرنش و اظهار چاكرى مى افزاييم. غافل از آنكه، آنكه عزيز است و عزيز مى دارد اوست. آنكه روزى مى سازد و روزى مى رساند اوست و در دايره سنت هايش- كه بى تبديل و تحويل ند- عزت جز در شاهراه او و روزى جز در دست باكفايت او نيست. و آن همه زبونى كه مى كشيم و آن همه ترس و بيم كه بر جان مى خريم و درباره اش چاره مى انديشيم و آن همه مرثيه ها كه در وقت مواجه شدن با كاستى ها سر مى دهيم، جز حاصل دون همتى ما، غفلت ما و چشم دوختن ما به ذخيره تهى عزت مندى و سخاوتمندى جماعتى ذليل تر از خودمان نيست.
ما را چه مى شود؟
برسر ما چه آمده؟
گوئيا جادو شده ايم!
كجاست ذكر طلسم گشاى اين همه بى همتى و درماندگى؟ كجاست؟
كجاست رستم دستان و خضر فرخ پى كه ما را از چاه ويل نياز برهاند و در دشت فراخ، قرين با منيژه آرزوها سازد؟
هيهات كه به قول خواجه:
|
گوى توفى و كرامت در ميان افكنده اند |
كس به ميدان در نمى آيد سواران را چه شد؟ |