ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩ - ظهور نزديك است
در كسب و كار داشته باش و در مسائل سياسى هم چشم بسته تبعيت كن از مقام رهبرى. راه سعادت اين است. راه تكامل اين است. راه رضايت امام زمان اين است. خدا مى داند، آنچه من بين خود و خداى خود فهميدم اين است كه براى شما عرض مى كنم و همين مطلب را در قبر جواب مى دهم. منظور اين است، غنيمت بشماريد، در تمام مشكلات، چه مشكلات مادى باشد، چه معنوى باشد، چه اقتصادى باشد، اجتماعى و سياسى باشد، در هر مشكلى كه وارد شديد «يابن الحسن، يابن الحسن» را فراموش نكنيد. امام زمان ملجا ماست، امام زمان پناهگاه ماست، سرپرست ماست. خودشان فرمودند: «نحن صنايع ربنا و الخلق بعد صنايعنا». نمى گويم به ساير ائمه و امام زاده ها و سر قبور مؤمنين، اولياى الهى، شهدا، علما، نرويد، اين را نمى خواهم بگويم. مى خواهم بگويم هر حاجتى كه شما داريد، زير نظر امام زمان بايد به دست شما برسد. چون يگانه كسى كه واسطه فيض است و مى تواند در عالم وجود، افاضه كند حضرت بقية الله است. سلام شما به ساير ائمه اهل بيت (ع)، ساير امامزاده ها، علما، شهدا هم به اجازه امام زمان است.
اهل بيت، ائمه اطهار (ع) دستور مى دهند به فرزندشان حضرت بقية الله (ع)، امامزاده ها تقاضا مى كنند و بزرگان هم همينطور. يكى از اولياى الهى نقل كرده اند كه حاجتى داشتم و مدت زيادى متوسل به امام زمان (ع) مى شدم و ختمى گرفته بودم، يك شب خواب ديدم كه حضرت بقية الله (ع) نشسته اند و نامه هاى زيادى به محضر ايشان آورده اند، حضرت يكى يكى نامه ها را مى ديدند و همه را مى گذاشتند كنار. بعد يكى از نامه ها را كه برداشتند، باز كردند و بوسيدند و به چشمشان گذاشتند و گذاشتند كنار. عرض كردم: يابن رسول الله اينها چيست؟ فرمودند: دوستان ما به امامزاده ها و اولياى الهى متوسل شده اند و آن بزرگواران براى من نامه نوشته اند كه كار ايشان را اصلاح كنم. گفتم: يابن رسول الله آن نامه اى را كه بين همه نامه ها بوسيديد و به چشمتان گذاشتيد چه بود؟ گفتند: اين نامه را عمويم حضرت ابوالفضل نوشته بود. چون آن بزرگوار نوشته بود من بوسيدم و به چشمم گذاشتم. منظور اين بود كه همه كارها زير نظر امام زمان بايد اصلاح شود كه ملجاء ماست، امام ماست، معشوق ماست. خدا مى داند من در بسيارى از مشكلات علمى همينطور كتاب را گذاشتم كنار و گفتم يابن رسول الله كمكم كن. خدا شاهد است مكرر، يكدفعه حواسم جمع شد، متوجه شدم مطلب خيلى روشن است، خيلى هويدا است.
اين داستان را يكى از آقايان، نقل مى كرد الان هم در تهران هست، گفت: يكى از دانشجويان مؤمن متقى خيلى خوب در خارج از رفيقان ما بود. چند سالى مشغول تحصيل بود و آمد تهران. بعد از برگشت ديديم خيلى امام زمانى شده است. البته زمانى كه پيش ما هم بود امام زمانى بود، اما آنجا خيلى قوى تر شده بود و علاقه و توجهش به امام زمان بيشتر شده بود. و همواره يابن رسول الله و يابن الحسن مى گفت. گفتيم: آيا نكند كاسه داغ تر از آش شده ايد؟ شما از ما جلو مى زنى، گفت: من يك چيزى ديدم. گفتم: چه ديدى؟ گفت: ما چند سال در خارج بوديم و مشغول تحصيل در رشته طب. سال گذشته در سالن امتحانات قرار گرفتم، موقعى كه سؤالات را دادند، من نگاه كردم، ديدم چيزى به ذهنم نيامد. سؤال اول، چيزى به ذهنم نيامد. يك مقدارى فكر كردم و گفتم من كه چيزى نفهميدم. رفتم سراغ سؤال دوم، ديدم اين را هم نفهميدم. سؤال سوم و چهارم كه ده تا سؤال بود. هيچ كدامشان به ذهن من نيامد. سرم را گذاشتم روى نيمكت و فكر كردم. ديدم رفقا و هم كلاسى ها همه مشغول هستند و سؤالات را حل مى كنند و من همينطور مانده ام. بعد به ذهنم آمد: خوب، من حالا چند سال است اينجا هستم و حالا نتيجه كارم را مى خواهم بگيرم. سه، چهار سال جوانى ام را اينجا مصرف كردم و حالا هيچ چيز به ذهنم نمى آيد. خيلى ناراحت شدم. يكدفعه يادم آمد كه شما مى گفتى در موقع گرفتارى ها متوسل به امام زمان شو. مى گويد: متوسل به امام زمان شدم و منقطع شدم از هر جهتى شروع كردم: «يابن الحسن، يابن الحسن»، كمكم كن!