ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٣ - ستاره هايى كه مى چرخند
راهكارهاى جديد!
مريم محبى
بسته پفك را باز كرد و جلوى دخترك گذاشت، دستگاه را روشن كرد و گفت: سى دى جديد شرك برات گرفتم. دوست دارى آره؟
دخترك كه حسابى سر ذوق آمده بود سرش را به نشانه مثبت پايين انداخت و اوّلين دانه پفك دور دهانش را نارنجى كرد.
زن در حالى كه بالشتكى كنار دست دختر مىگذاشت، گفت: خوابت گرفت خاموشش كن و به دكمه قرمز كنترل اشاره كرد.
به چشمان دخترك كه به هيكل سبز رنگ شرك دوخته شده بود و ريز ريز مىخنديد، نگاهى انداخت و سراغ مقالهاش رفت. تا فردا بايد مقاله راهكارهاى جديد تربيت فرزند را تحويل مىداد!
ستارههايى كه مىچرخند
نشسته پاى تلويزيون و جم نمى خورد. با بالشت به شانهاش مىزنم و با خنده مىگويم: بابا جون يه كم هم پلك بزن بفهميم چشم باز نخوابيدى. با دستش بالشتك را پس مىزند و مىگويد: به توچه. خودت رو يادت رفته وقتى فيلم شبكه سه شروع مىشه ديگه خدا رو هم بنده نيستى.
بلند مىشوم و پاى كامپيوتر مىنشينم كه ماهان توى اتاق مىآيد و در حالى كه سعى مىكند اداى گريه كردن در آورد، مىگويد: بابا ... بابا نمى ذاره كارتون نيگا كنم.
سرم را به طرف مانيتور برمىگردانم و مىگويم: بذار اون فوتبال مسخره تموم شه، بعداً نگاه كن. شبكه پويا كه صبح تا شب داره كارتون ميده.
پايش را به زمين مىكوبد و پشتى صندلىام را به سمت عقب مىكشد. به طرفش بر مىگردم و با تحكّم مىگويم: چته؟
صندلى را ول مىكند و يك قدم به عقب مىرود و مىگويد: خوب حدّاقل تو برام سى دى بذار. و سى دى تام و جرى را به سمتم دراز مىكند.
حوصله وب گردى ندارم؛ امّا دوست ندارم بلند شوم. چون بلند شدن همان و غرغرهاى مادر براى اينكه بيا تو آشپزخانه كمك من، همان! ماهان چشمهايش را ريز مىكند و دوباره سى دى تام و جرى را به سمتم دراز مىكند.
سى دى را در دستگاه مىگذارم و خودم هم روى تخت ولو مىشوم و همگام با او نگاه مىكنم.
چشمهايم كه سنگين مىشود بىخيال كارتون مىشوم و ملافه را روى صورتم مىكشم.
چشمهايم هنوز كاملًا سنگين نشده كه صداى داد مىشنوم. ملافه را كنار مىزنم و با غرغر به ماهان مىگويم: صداى كامپيوتر را كم كند. امّا مىبينم كه پاى سيستم نيست. صداى گريه ماهان بلند مىشود و صداى داد بابا را مىشنوم و مىفهمم داد اوّل هم مال بابا بوده. توى هال، ماهان را مىبينم كه گوشتكوب به دست چسبيده به ديوار و دارد زار مىزند. و اين طرف بابا در حالى كه قطرهاى خون از سرش درحال چكيدن است چشمهايش را از درد روى هم فشار مىدهد و مىگويد: آخه بچه نفهم براى چى زدى تو سر من؟
مادر از آشپزخانه بيرون مىآيد و با ديدن سرخونى بابا سريع دستمال را برمىدارد و با نگرانى به سمتش مىرود. و با نگاه به ماهان مىگويد كه از آنجا دور شود.
ماهان به سمتم مىدود و در حالى كه گريه مىكند، خودش را به پايم مىچسباند. او را از پايم جدا مىكنم و به اتاق مىبرم. روى تخت مىنشانمش و مىپرسم: تو زدى تو سر بابا؟
سرش را به نشانه بله پايين مىاندازد و آب دماغش را با آستين پاك مىكند. چشمهاى گرد شدهام را كه مىبيند با لكنت به صفحه مانيتور اشاره مىكند كه هنوز دارد تام و جرى پخش مىكند و مىگويد: دور ... سر بابا .... ستاره ... نچرخيد! امّا ... دور سر تام ... ستاره ... مىچرخه ... چرا؟