ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥ - در عصر ولايت تكنيك
تا آن روزى كه انبار كوچك و جمع و جور ما كفاف چند قلم كالايى را كه توليد كرده بوديم، مىداد، انباردارى هم بر عهده خودمان بود؛ امّا وقتى كالاها متنوّع و متكثّر شدند، براى ما هم چارهاى جز دست و پا كردن انبارى بزرگتر نماند. از آن به بعد موضوع انباردارى هم قوز بالا قوز شد و براى خلاصى از آشفتگىها، ناگزير به استخدام انباردار شديم. چند صباحى بر همين منوال گذشت، يك وقت چشم باز كرديم، ديديم سررشته از دست انباردار خارج شده و خسارت زيادى به بار آمده است. راهى جز به كارگيرى روش انباردارى نوين و استخدام انباردار كار بلد و آشنا با سيستمهاى ماشينى برايمان نماند. در يكى از روزنامهها آگهى استخدام داديم. اوّلين روز كه آگهى چاپ شد و در اوّلين ساعتها، جماعت بزرگى از مردان چاق و لاغر آمادگى خودشان را براى تصدّى انباردارى اعلام كردند. آشنايى با سيستمهاى مدرن يكى از شرطهاى ما بود. همين هم باعث بود تا جمع بزرگى از ميان داوطلبان شغل انباردارى خارج شوند.
برخى مراجعهكنندگان هم وقتى با اين سؤال مواجه مىشدند كه آيا كار با سيستمهاى ماشينى و نرمافزارهاى انباردارى حرفهاى را مىدانيد، بلافاصله مىگفتند: بچّههايم در منزل آشنايى دارند، از آنها ياد مىگيريم. چشم به يارى جوانهايشان دوخته بودند و مىدانستم براى مرد ميانسالى كه مويى سپيد كرده، وقتى با بسم الله
كتاب و درس سيستمهاى كامپيوترى مدرن را بگويى چقدر راه دارد تا برسد به فصل انباردارى نوين و نرمافزار حرفهاىاش.
سيستمهاى ماشينى هم كه زبان آدميزاد نمىفهمند، اگر با زبان خودشان با آنها صحبت نكنيد، به شما پاسخى نمىدهند. كار به جايى رسيده كه وقتى خودمان هم در گوشه خلوتى به گپ و گفت و درد دل مىنشينيم، ناخودآگاه با زبان رياضى ماشينهاى مدرن و الفاظ و اصطلاحات مخصوص آنها سخن مىگوييم. به نظر مىرسد كه ما هم شباهت زيادى به ماشينها پيدا كردهايم. به رباتهاى بىروح و جان بيشتر شباهت داريم تا آدميزادِ صاحب دل و مغز و احساس.
چيزى شبيه آدمهاى رمان «دنياى قشنگ نو»، اثر آلدوس هايكسلى انگليسى. انسانهايى كه از طريق خطّ توليد كارخانهها توليد مىشوند، ماشينى و تكنيكى زندگى مىكنند، چونان يك ماشين از منظر چشم يك ماشين به عالم و آدم مىنگرند. با ادبيات ماشينها و الفاظ و اصطلاحات ماشينها با هم گفتوگو مىكنند، تمامى عواطف، احساسات، ذوق شاعرانه و تمايلات فطرى را از دست داده و تبديل به رباتهايى سيار شدهاند.
در شهرى كه آلدوس هايكسلى آن را به تصوير كشيده، همه آدمها در پايان عمرشان به كارخانهها سپرده مىشوند تا فسفر، كليسم، سديم و ساير املاح موجود در بدنشان بازيافت شود و چيزى از آنها دور ريخته نشود.
تا چهل يا پنجاه سال پيش، پذيرش اين سخن سخت بود و به افسانه و داستانى تخيلى بيشتر شبيه بود تا جهان واقعى، امّا امروزه روز، اگر از منظر روستايى سادهدلى نگاه كنى كه براى اوّلين بار پايش به شهر رسيده، مىبينى كه چند ميليون ربات، ميان ماشينها در رفت و آمدند. همگى در خدمت ماشينها و نه آنكه ماشينها در خدمت آنها باشند. اين ماشينها هستند كه تسمه بر گرده انسانها كشيدهاند و آنها را در خدمت خويش آوردهاند.
اين ماشينها هستند كه انسانها را وادار ساختهاند دست از زبان و ادبيات خود كشيده و به زبان ماشينها، زبان اعداد و ارقام و زبان صفر و يك سخن بگويند. اين زبان، زبان تمامى ابزار، ادوات و وسايلى است كه در ظاهر، آدمى آنها را در خدمت گرفته است.
اين ماشينها هستند كه ادب و شيوه زندگى و نحوه گذران روزان و شبان مخصوص خود را بر انسانها تحميل كردهاند. جابهجايى هر عدد و هر دكمه و اشتباه و خطا در به كار بردن هر وسيله، ماشينها را از كار مىاندازد و در واقع آدمها را از كار مىاندازد. بودن آدمها در گرو بودن ماشينهاست. ماشينها را حذف كنيد، همه چيز حذف مىشود. تلويزيون را حذف كنيد تا ببينيد هيچ كس حرفى براى گفتن ندارد و كامپيوتر را ....
ماشينها به انسانها آموختهاند كه چگونه به عالم بنگرند. نگاه ابزارى و تكنيكى ويژهاى كه به هر موجود و مخلوق، شأن يك شىء، شأن يك ماشين و يك ابزار مصرف شدنى مىبخشد و براى مصرف آن تاريخ مصرف تعيين مىكند.
سر خطّ قصّه و حكايت انسان عصر مدرن، اينجورى به نظر نمىرسيد. همه گمان مىبردند ماشينها را در خدمت خواهند گرفت و هويت و شأن مستقلّ انسانى خود را محفوظ مىدارند؛ امّا در چشم بر هم زدنى، ماجرا به گونهاى ديگر، چهره خود را نمودار ساخت.
ساكنان شرق، انسانترين انسانها بودند. نمىخواهم اسائه ادب كنم. منظورم اين است كه به نحو شگفتى ساكنان شرق به خاستگاه فطرى و شأن انسانى و تمايلات آسمانى نزديك بودند؛ امّا چيزى نگذشت كه سيلاب به شرق هم رسيد.
ابتدا و البتّه طى فرايندى نسبتاً طولانى، جغرافياى خاكى شرق درنورديده شدند. ماشينهاى نظامى استعمارگران جادّهها را هموار ساختند تا مردان شيك و اتو كشيده به عرصه سياسى نزديك شده و در سايه تفنگها، نظامهاى سياسى ويژهاى را بر مقدورات و مُقدّرات ساكنان شرق حاكم كنند. آنان ادب و ادبيات خود را با زور و تزوير بر مردم مستولى ساختند، وقتى هم به ناگزير منطقه را ترك مىكردند، حاكمان، فرمانداران و سلاطينى را به جاى خود نشاندند تا به نيابت از طرف آنان سكّان كشتى اقوام و ملل را به سوى خاستگاه استعمارگران به حركت درآورند.
سپس نوبت به تغيير و تبديل بافت فرهنگى رسيد.
اين تغيير و تبديل در مناسبات فرهنگى ساكنان شرق در وقت حضور مردان نظامى و سياسى با تحقير و استهزاء فرهنگى آغاز شده بود؛ امّا به زودى توسعه فعّاليت فرهنگى و افزايش رفت و آمدها، همه مجال را براى باقى ماندن حوزههاى فرهنگى غيرغربى از بين برد تا آنجا كه جمله فرهنگها و تمدّنهاى منطقهاى، ملّى، مذهبى و بومى مستحيل در فرهنگ غربى شدند.
«همسانسازى فرهنگى» صد بار قوىتر از ماشين نظامى و فرمانهاى مردان سياسى، جغرافياى فرهنگى اقوام را درنورديد، همه مثل هم شدند. جمله عقربههاى ساعت اقوام و ملل به افق غرب تنظيم شد. مرزهاى جغرافيايى مستحيل و برچيده شدند و به تبع آن، مرزهاى جغرافياى خاكى نيز كم رمق و كم جان؛ به گونهاى كه طفلى نوپا را قوّه جابهجايى آن بود، آنان خانه دل و جان مردمان را به تصرّف در آورند.
بيگانگان از جادّه نامرئى فرهنگ بر تخت مملكت جسم و جان مردم