ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٢ - مناظره حضرت ابراهيم با نمرود
مىدهم، در حقيقت سخنم از روى علم و دانش و با دليل و برهان است و مانند گفتار شما از روى تقليد و پيروى از ديگران نيست.
پس از آن ابراهيم (ع) با خود زمزمه كرد كه: به خدا سوگند؛ هر آينه درباره شكستن بتهايتان نقشهاى خواهم كشيد. پس از آن، پيش خود گفت: در روزى كه عيد و جشن مىگيريد و براى تماشا از شهر بيرون مىرويد بتهايتان را نابود خواهم كرد. كسى از بستگان ابراهيم (ع) اين زمزمه او را شنيده و به ديگران خبر داد كه ابراهيم چنين مىگفت.
داستان دختر نمرود
نمرود با دخترش، رعضه در جايگاه ويژه سلطنتى نشسته و منظره آتش انداختن حضرت ابراهيم را نگاه مىكردند، رعضه براى آنكه صحنه را بهتر ببيند، در بالاى بلندى ايستاد؛ امّا با كمال ناباورى، ابراهيم (ع) را در ميان آتش، در يك گلستان ديد. رعضه با صداى بلند گفت: اى ابراهيم اين چه حال است كه آتش تو را نمىسوزاند.
حضرت جواب داد: هر كس در زبانش پيوسته «بسم الله» بگويد و قلبش مملوّ از معرفت الهى باشد، آتش براى او اثر ندارد. رعضه گفت: من هم مايلم با تو همراه باشم. ابراهيم فرمود بگو: «لا اله الّا الله، ابراهيم خليل الله و بعد از آن در آتش بيا». او اين كلام را گفت و قدم در آتش نهاد و خود را نزد ابراهيم رساند و در حضورش ايمان آورد. آنگاه به سلامت به حضور پدر برگشت.
نمرود با ديدن اين صحنه مبهوت و متعجّب شد؛ ولى عشق و علاقه به رياست، او را از ايمان به خداوند تبارك و تعالى بازداشت. سپس خواست دختر را با پند و اندرز از راه توحيد بازگرداند؛ ولى اثر نكرد. او را تهديد كرد. سودى نبخشيد تا اينكه دستور داد او را در ميان آفتاب سوزان به چهار ميخ كشيدند. در اين موقع پروردگار مهربان به جبرئيل امين فرمان داد: «بنده مرا درياب.» جبرئيل رعضه را از آن مهلكه رهانيده و به محضر خليل آورد.
مناظره حضرت ابراهيم با نمرود
آيا نديدى و آگاهى ندارى از نمرود كه با ابراهيم، درباره پروردگارش مناظره و گفتوگو كرد؟ زيرا خداوند به او حكومت داده بود و بر اثر كمى ظرفيت از باده غرور سرمست شده بود.
هنگامى كه ابراهيم گفت: خداى من آن كسى است كه زنده مىكند و مىميراند. او گفت: من نيز زنده مىكنم و مىميرانم. ابراهيم گفت: خداوند خورشيد را از افق مشرق مىآورد. اگر راست مىگويى كه حاكم بر جهان هستى تويى، خورشيد را از مغرب بياور. در اينجا آن مرد كافر، مبهوت و وامانده شد و خداوند قوم ستمگر را هدايت نمىكند.
بعد از آنكه خداوند متعال با قدرت لايزال خويش حضرت ابراهيم را از آتش هولناك و سوزان نمروديان نجات داد، آنان در بهت و حيرت فرو رفتند و به قدرت خداى ابراهيم متوجّه شدند.
به همين دليل، نمرود، حضرت ابراهيم (ع) را احضار كرد و از او پرسيد: خداى تو كيست؟ كه مردم را به پرستش او دعوت مىكنى؟ مگر جز من، خدايى وجود دارد؟ چرا ميان مردم تفرقه و اختلاف ايجاد مىكنى؟ و چرا بتهاى آنها را شكستهاى؟ اصلًا به من بگو خداى تو چه كسى است؟ ابراهيم گفت: خداى من، آن كسى است كه زنده مىكند و مىميراند، او گفت: من نيز زنده مىكنم و مىميرانم و براى اثبات اين كار و مشتبه ساختن بر مردم، از روى مغالطه دستور داد، دو زندانى را حاضر كردند و فرمان آزادى يكى و قتل ديگرى را داد!
ابراهيم گفت: اگر راست مىگويى آن را كه كشتهاى زنده كن! بعد فرمود: از اين گذشته خداى من آن كسى است كه همه روزه آفتاب عالمتاب را از افق مشرق مىآورد و اگر راست مىگويى- كه حاكم بر جهان هستى- تويى، خورشيد را از مغرب بياور. در اينجا آن مرد كافر مبهوت و وامانده شد و آثار عجز و زبونى در او آشكار شد؛ ولى باز هم دست از عناد برنداشت و فقط از ترس رسوايى ابراهيم (ع) را آزاد كرد و سپس دستور داد او را از شهر بيرون كنند تا كسى از آن پس از وى پيروى نكند.