چهل حدیث (ترجمه الأربعون للشهید الأوّل) - شهید اول - الصفحة ٧٢ - حديث ٣١
آنكه خلق شوند هر دو نورى در پيشگاه خداوند متعال بودند؟ و چون فرشتگان آن نور را ديدند كه شعاعى تابان از آن درخشيدن گرفت، گفتند: معبودا و بزرگوارا! اين نور چيست؟ آنگاه بود كه خداوند تعالى به آنان وحى فرستاد كه اين نور، نور من است؛ اصلش نبوّت و فرعش امامت است. اما نبوّت براى بندهام و فرستادهام محمّد است، و امّا امامت براى حجّتم و دوستم، على است، و اگر اين دو نبودند مخلوقم را نمىآفريدم.
- آيا ندانستى كه پيامبر اكرم ٦، در غدير خمّ دو دست على ٧ گرفت- به نحوى كه مردم زير بغل آن دو را مىديدند- و او را سرپرست و امام مردم قرار داد؟
- و روزى در «سراى بنى نجّار»، حسن و حسين را به دوش گرفته بود يكى از اصحابش به آن حضرت گفت: يكى از اين دو را به من بده [به دوش بگيرم]. فرمود:
خودم خوب باربرى هستم! و اين دو هم خوب سوارهاى هستند، و پدرشان از آنها بهتر است.
- و روزى با اصحابش نماز مىخواند، سجدهاى از سجدههايش را طول داد.
چون سلام داد، گفتند: يا رسول اللَّه سجده را طول دادى. فرمود: «پسرم بر من سوار شده بود، دوست نداشتم پيادهاش كنم تا خود پايين آيد».
و همه اين امور براى نشان دادن رفعت و شرافت آنان بود و پيامبر اكرم ٦ خود رسول، نبىّ و امام بود و على ٧ فقط امام بود نه رسول بود و نه نبىّ، پس او تحمّل سنگينى مقام نبوّت را نداشت.
محمّد بن حرب هلالى گفت: باز هم بيشتر بفرماييد.
امام صادق ٧ فرمود: به راستى كه تو شايسته آنى كه بيشتر بگويم: رسول خدا ٦، على ٧ را بر دوشش گرفت تا به مردم بفهماند كه او پدر فرزندانش، و امام امامان از صلبش است، عبايش را در «نماز باران» وارونه پوشيد تا به اصحابش