رساله لب اللباب در سير و سلوک اولى الالباب - حسينى طهرانى، سید محمد حسين - الصفحة ١٤٠ - بيست و سوم و بيست و چهارم و بيست و پنجم نفى خواطر و ذكر و فكر
چون سالك هنوز از وادى اسم و رسم بيرون نرفته است لهذا العياذ بالله ممكن است در اثر تجلّى صفاتيّه يا اسمائيّه چنين تخيّل كند كه الله با خوديّت و شخصيّت او متّحد است، و اين همان معناى حلول و اتّحادى است كه كفر و شرك است و حال آنكه معناى وحدت وجود به كلّى معناى تعدّد و تغاير را نفى مىكند و در برابر وجود مقدّس حضرت احديّت تمام وجودات متصوّره را جزء موهومات مىشمرد و همه را ظلّ و سايه مىشمرد، و سالك به واسطه ارتقاء به اين مقام تمام هستى خود را از دست مىدهد و خود را گم مىكند و فانى مىشود و غير از ذات مقدّس او در عالم وجود ذى وجودى را ادراك و ذوق نمىنمايد «و ليس في الدّار غيره ديّار»[١]، اين كجا و حلول و اتّحاد كجا؟! امّا نفى خواطر: عبارت است از تسخير قلب و حكومت بر آن، تا سخنى نگويد و عملى انجام ندهد و تصوّر و خطرهاى بر او وارد نشود مگر به اذن و اختيار صاحب آن. و تحصيل اين حال بسى صعب و دشوار است و لهذا گفتهاند كه نفى خواطر از اعظم مطهّرات سرّ است. چون سالك در مقام نفى خاطر مىافتد ناگهان متوجّه مىشود كه سيل بنياد كن خواطر و اوهام و خيالات او را فرا مىگيرد و حتّى خاطراتى كه باور نمىكرد به خاطرش خطور كند از وقايع كهنه گذشته يا خيالات غير قابل وقوع بر او راه مىيابند و
[١] -[ احدى جز او صاحبخانه نيست].