ترجمه ثواب الأعمال و عقاب الأعمال شيخ صدوق - بندرريگي، ابراهيم - الصفحة ٥٧١ - مجازات لواطكننده و لواطشونده و زنانى كه با يك ديگر عمل جنسى انجام مىدهند
شد كه او را بكشند. آن شب او را نزد مردى گذاشتند. هنگامى كه شب شد، فريادى كشيد. آن مرد گفت: چرا فرياد كشيدى؟ گفت: پدرم شبها مرا روى شكمش مىخوابانيد. آن مرد گفت:
بيا و روى شكمم بخواب. هنگامى كه روى شكمش خوابيد، آنقدر او را ماليد كه به او ياد داد چگونه آن كار را انجام دهد. اول ابليس با او آن كار را انجام داد و سپس او با ابليس آن كار را كرد. سپس گريخت و ناپديد شد. وقتى صبح شد آن مرد جريان آن پسربچه را گفت و آنان از اين كارى كه از آن بىاطلاع بودند، خوششان آمد. با يك ديگر اين عمل را انجام دادند. سپس با رهگذرانى كه از شهر آنها مىگذشتند نيز همين كار را كردند؛ تا اين كه ديگر كسى از شهر آنها عبور نكرد. آنگاه زنان خود را ترك كرده و به پسربچهها روى آوردند. شيطان كه ديد كارش در ميان مردان پيش رفته است خود را به شكل زنى درآورد و سراغ زنان رفت. به آنها گفت مردان شما با يك ديگر عمل جنسى انجام مىدهند. زنان گفتند: بله، درست است و حضرت لوط ٧ آنها را نصيحت و موعظه مىكند. و بالاخره شيطان كارى كرد كه زنان نيز به يك ديگر مشغول شدند. پس از اين كه خداوند عزّ و جلّ حجت را بر آنها تمام نمود (آنها را به راه درست هدايت نمود) جبرئيل، ميكائيل و اسرافيل را به شكل پسر بچههايى كه قبا (نوعى لباس بلند مردانه) پوشيده بودند، روانه آن قوم نمود. آنان به حضرت لوط ٧ كه مشغول كشاورزى بود، برخوردند. او گفت: هيچ گاه كسى را زيباتر از شما نديدهام. كجا مىرويد؟
گفتند: آقايمان ما را فرستاده است تا با بزرگ اين شهر ملاقات نماييم. گفت: فرزندانم! آيا آقاى شما نفهميده است كه اهل اين شهر چه مىكنند؟ بخدا سوگند آنان مردان را گرفته و با آنها كار زشت انجام مىدهند، بگونهاى كه خونآلود مىشوند. گفتند: آقاى ما دستور داده كه از وسط شهر بگذريم. گفت: در اين صورت خواهشى از شما دارم. گفتند: چه خواهشى دارى؟ گفت:
همين جا بمانيد تا هوا خوب تاريك شود. آنان نيز همان جا ماندند. سپس حضرت لوط ٧ دخترش را فرستاد كه آب و نانى در انبان گذاشته و براى آنان بياورد و نيز عبايى تا آنان را از سرما حفظ كند. وقتى كه دختر روانه منزل شد، باران گرفت و دره پر (از آب) شد. آن حضرت ٧ گفت: الآن آب بچهها را با خود مىبرد. برخيزيد برويم. او از كنار ديوار راه مىرفت و آنان از وسط راه مىرفتند. گفت: فرزندانم! چرا از وسط راه مىرويد؟ گفتند: آقاى