چه كسى گهواره را تكان خواهدداد - جمعى از نويسندگان - الصفحة ٦٤
همهى رنگها و اشكال را مىشناخت. حروف الفبا را بَلَد بود و مىتوانست تا صد بشمارد. او به انواع فعاليتها علاقه نشان مىداد و در چهار سالگى شروع به خواندن كرد.
وقتى پدر و مادرش از هم طلاق گرفتند او ساعات بيشترى را به مهدكودك مىآمد. منزوى شده بود و ديگر علاقهاى به خواندن نداشت. او ديگر همراه بچهها نمىخواند و وقتى دستهايشان را مىگرفتند و دور هم مىچرخيدند، در اين بازى شركت نمىكرد. در نهايت پدر و مادرش از روانشناس كمك خواستند. اما چون مجبور بودند هزينهى دو خانه را تأمين كنند نتوانستند يك عامل مهمِ استرس جيسون يعنى ساعات و روزهاى زياد در مهدكودك را از بين ببرند.
متأسفانه مشكلات مالى تنها عاملى نيستند كه والدين را به سمت مهدكودك تمام وقت براى بچهها مىكشانند. آليسون[١] دختر زيبايى با موهاى فرفرى بود. اولين بار سه ساعت در روز و سه روز در هفته به مهدكودك ما مىآمد. او دختر مهربانى بود كه گلها و بچههاى كوچك را دوست داشت. پس از طلاق والدينش ساعات حضورش در مهدكودك به ٥٠ ساعت افزايش پيدا كرد.
يك روز وقتى يك بچهى ديگر روى پاى مربى مهدكودك نشسته بود، آليسون فرياد زد «من مىخوام روى پاش بشينم.» وقتى آن بچه به حرفش گوش نكرد، آليسون به او حمله كرد و صورتش را چنگ زد. با ديدن او ياد
[١] -Allison ..