در مكتب اهل بيت - معاونت امور فرهنگى مجمع جهاني اهل بيت - الصفحة ٥٤ - روش اول
نياورده است. از سوى ديگر ابوطالب درصدد بود كه از موقعيّت و جايگاه اجتماعى خود براى حمايت از پيامبراكرم (ص) استفاده كند. بدون شك، قريش مىدانست كه خطر در خانه ابوطالب كمين كرده است؛ زيرا رسولاكرم (ص) و پسرعموهايش در اين خانه پناه گرفتهاند.[١]
عقيل ابن ابىطالب مىگويد:
«قريش پيش پدرم آمدند و گفتند: برادرزادهات ما را اذيّت مىكند و دين و كعبه و ديار ما را به مسخره مىگيرد. او سخنانى مىگويد كه از شنيدن آن كراهت داريم. اگر مىتوانى او را از اين اقوال و رفتار منصرف كن.
پدرم گفت: اى عقيل! پسرعمويت را پيدا كن و اين جا بياور. من به سراغ پيامبر اكرم (ص) رفتم و با هم پيش ابوطالب رفتيم. پدرم فرمود: اى برادرزادهام! به خدا قسم! هميشه از من حرف شنوى داشتهاى. عدّهاى از قوم تو آمدهاند و گمان مىكنند كه تو، دين و كعبه ايشان را مسخره مىكنى و سخنانى مىگويى كه از آن كراهت دارند و اذيّت مىشوند».
رسولخدا (ص) چشمانش را به آسمان دوخت و فرمود:
«به خدا قسم! من نمىتوانم آنچه را كه از سوى خدا بدان مأمور شدهام، كنار بگذارم. اگرچه از اين خورشيد، آتش بپا كنند و مرا در آن بيندازند».
[١] - سيره حلبيّه: ١/ ٣٠٤، باب عرض قريش عليه( ص) اشياء.