در مكتب اهل بيت - معاونت امور فرهنگى مجمع جهاني اهل بيت - الصفحة ٣٢ - فصل اول رياست ابوطالب در اعماق تاريخ
بعد از اين حادثه كه تنها فرزندش حارث در كنارش بود، نذر كرد كه اگر تعداد فرزندان پسرش به ده برسد، يكى را قربانى كند.
پس از آن كه خداى متعال ده اولاد به وى عنايت فرمود، او همه آنان را جمع كرد و بينشان قرعه انداخت تا يكى را ذبح كند. قرعه به نام «عبدالله» پدر پيامبر اسلام (ص) افتاد. مردم از قربانى كردن عبدالله جلوگيرى و به جاى او صد شتر قربانى كردند.[١]
در يكى از سالها قريش به قحطى مبتلا شد. مردم كه به شدّت در رنج و سختى گرفتار شده بودند، به عبدالمطّلب پناه بردند و از او خواستند تا دعا كند كه باران بيايد. او همه فرزندانش را كه حضرت محمد (ص) نيز در ميان ايشان بود، جمع كرد و با هم به بالاى كوه ابوقبيس رفتند. او دست به آسمان برداشت و به خدا عرض كرد:
«پروردگارا! اين بندگان تو و فرزندان بندگان تو هستند. پروردگارا! قحطى و خشكسالى را از ما دور كن و باران رحمتت را بر ما فرو فرست و ...».
مردم مىدانستند كه عبدالمطّلب بر دين و آيين راستين و مقرّب درگاه الهى مىباشد، لذا به او پناه آورده و جواب خود را گرفتند. لحظهاى از پايان دعا و استغاثه عبدالمطّلب نگذشته بود كه باران شروع شد.[٢]
[١] - تاريخ يعقوبى: ١/ ٣٠٣، باب ولد اسماعيل بن ابراهيم.
[٢] - تاريخ يعقوبى: ١/ ٣٣٤، باب مولد رسول اللّه( ص).