تسنيم - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٠ - يك اصل كلى
كثرت در وحدت تصور ذهنى جمعى از فلاسفه است كه اساس عقلى ندارد.
حياتى كه ما در وجود خود احساس ميكنيم نميشود آنرا معرف حيات خداوند بدانيم و اساسا حيات خداوند تاكنون بطور صحيح فهميده نشده است و متكلّمين آنرا بداشتن علم و قدرت تفسير كردهاند كه بمنزله اقرار آنان بعجز از فهم حيات خداوند است.
اراده ما قصد و عزم است كه از صفات يا افعال نفسانى ما است ولى خداوند نفس ندارد او واجب الوجود مجرد است لذا نه قصد دارد و نه عزم و نه شوق و نه هيچيك از صفات نفسانى ديگر مانند رضا و غضب و كراهت و ترس و ... چنانچه فاقد صفات جسمانى از قبيل چاقى و لاغرى و سفيدى و درازى و كوتاهى و ... نيز مىباشد، و بر اين اساس دانشمندان براى اين صفات و افعاليكه به خداوند نسبت داده ميشود معانى ديگرى جستجو كردهاند.
مثلا در پارهاى از روايات اراده خداوند بنفس احداث يعنى ايجاد تفسير، شده است رضاى او به ثواب و غضب او به عقاب.
حالا اگر در صحت اين روايات ترديد داشته باشيم ميشود گفت اين صفات از خود معانىايكه مناسب خداوند است دارد هرچند كه ما آنرا نفهميم، ما در بسيارى از موارد- حتى در كائنات- حقايق اشياء را نميدانيم و تنها سروكار ما با مفاهيم روشن آنها است، (دقّت كنيد)[١]
تكلّم در انسان به تكان خوردن دهان و لب و دندان صورت ميگيرد ولى تكلّم خداوند به ايجاد صوت در جسم ديگر يا هوا تحقق مىيابد و احتياج به
[١] - همه ميگوئيم كه خداوند قديم و ازلى و ابدى است و صحيح هم است ولى فهم حقيقت قدم و بقا، بدون از استمرار زمان در گذشته و آينده بسيار مشكل و حتى شايد براى ما مخلوقات زمانى ميسر نباشد ولى عقل ميگويد خداوند خالق زمان است و بيرون از آن!!!