بزم معرفت: مشاهیر تخت فولاد اصفهان - قاسمی، رحیم - الصفحة ٢٢١ - شاگردان
از صورت زیبایش، صورت ز هیولایم
ترسم که جدا گردد، یک باره شوم مجنون
از قامت چون سروش، خم گشته مرا قامت
وز طلعت چون مهرش، طالع سیه وارون
از زلف پریشانش، پیوسته پریشان حال
پیوسته پریشان حال، از خال لب میگون
آن لعل لبش یاقوت، یاقوت بود جان را
آن چشم خمارینش دام است و یا افسون
عکاس که بگرفتی عکس دهن تنگش
شد عرصه بر او هم تنگ چون حلقه میم و نون
مانی اگرش دیدی این حسن و ملاحت را
ارژنگ زدی بر سنگ آن ساحر ذوفن را
یا رب چه شود آخر آن صورت زیبا را
یک باره دگر بینم وز بخت شوم ممنون
عید است بیا ساقی لبریز نما ساغر
از خم غدیر خم کان باده بود میمون
این عید چه عید آمد کافلاک همی رقصند
یا قاطبه اجرام در وی که بود مثخون
آن پیر فلک گو را در نام زحل خوانند
بر بام فلک آمد با کوکبه افزون
اعلان طرب درداد بر قاطبه قارات
از کنگره نهم تا چار یک مسکون
ناهید زند هم چنگ هم بربط خوش آهنگ
پر کرده ز زیل و بم از عرش الی مادون
مریخ که همواره جنگ است ورا دیدن
برداشته دست از جنگ با صلح شده مقرون