بزم معرفت: مشاهیر تخت فولاد اصفهان - قاسمی، رحیم - الصفحة ٢٨٤ - ٦ مرثیه در وفات حاج میرزا عبدالکریم سودایی (م ١٣٥٢ق)
بی وجودش آفتاب علم شد اندر کسوف
بی جمالش گلستان فضل را آمد خزان
الغرض چون ارجعی آمد به گوش هوش او
شد به سوی ارجعی گو با لب خندان روان
از مکان بربست رخت آن خسرو اقلیم علم
همچو آباء کرامش خیمه زد در لامکان
آسمانا او چو اندر دور تو کامی ندید
حالیا از دیدن اجداد خود شد کامران
تنگ تر شد از قفس دنیا چو بر او لاجرم
مرغ روحش بر نهال سدره بگرفت آشیان
بر ریاض باغ رضوان شد چو از این کهنه دیر
بر فراز عرش اعلی شد چو از این خاکدان
خواست"غمگین" سال تاریخش ز پیرعقل گفت:
"مسند افکند از پی تدریس گو او در جنان"
١٣٤٤
٦. مرثیه در وفات حاج میرزا عبدالکریم سودایی (م:١٣٥٢ق)
بارها گفتمت دلا که مدار
از دنی هیچ دیده احسان
هست دنیا دنی و چون پست است
غیر تزویر و حیله نیست در آن
...
کس نماند در آن و هست گواه
آیه "کلّ من علیها فان"
همچو سودایی آن یگانه دهر
کاسمان همچو او نداد نشان
آن که در صدق ثانی بوذر
آن که از زهد تالی سلمان
دانش او چو دانش ادریس
حکمت او چو حکمت لقمان
ادبا در عبارتش واله
بلغا در فصاحتش حیران
نطق او کارنامه احظل
شعر او بارنامه حسّان