حج ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٧ - ابراهیم علیه السلام، قهرمان توحید
داشت اسماعیل را وسوسه میکرد که: کجا میروی؟ چنین میشود، چنان میشود. ولی اسماعیل چه میکرد؟ معلمش، استادش، رهبرش، پدرش ابراهیم است. به کی باید عرضه بدارد؟ به استاد و رهبر خودش. پدر جان! ببین این چه میگوید؟ ابراهیم ریگها را برمیدارد، میزند و میگوید: دور شو ای دشمن خدا! سه بار شیطان را از خود دور میکند. میرود در آن قربانگاه، فرزندش را میخواباند.
کارد را آماده کرده است، به گلوی فرزند میکشد، یعنی آن آخرین کاری که به دست ابراهیم باید صورت بگیرد همین است: بچه را بخواباند، دست و پایش را هم ببندد، یک دست را- لابد طبق عادت- به گلوی فرزندش اسماعیل بگذارد، با دست دیگر کارد را بگیرد، دیگر بعد از این کاری است که کارد انجام میدهد و مردن فرزندش.
قرآن میگوید: فَلَمّا اسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبینِ. وَ نادَیناهُ انْ یا ابْراهیمُ. قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا [١].
همین که ایندو اسلام خودشان را ظاهر کردند (اسلام یعنی تسلیم) یعنی پدر و پسر تا این اندازه نشان دادند که به دستور خدا اعتماد دارند، تسلیم امر خدا هستند، در مقابل موضوعی که از طرفی یقین دارند دستور خداست ولی از طرفی هیچ فلسفهای و توجیهی برایش نمیفهمند تسلیم هستند، دستور رسید که کافی است. خدا هم که واقعاً نمیخواست
[١]. صافات/ ١٠٣- ١٠٥.