حج ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٥ - ابراهیم علیه السلام، قهرمان توحید
نمیگوید، «چرا» نمیگوید. میداند این یک فلسفهای دارد و بیحساب نیست. زن و بچه را میگذارد و میرود. بعد قبیله «جُرهُم» آمدند و چون این آب پیدا شده بود- و عرب هم که نیاز زیادی به آب دارد- آنجا چادر زدند و کمکم آنجا یک دهی شد و اسماعیل به این شکل در آنجا بزرگ شد. چه جوانی! جوان برومندی، جوان رشیدی، جوان بامعرفتی، آنچنان بامعرفت که خود قرآن نقل میکند وقتی که حضرت ابراهیم به اسماعیل اعلام میکند که پسرکم! در عالم رؤیا اینچنین به من دستور میدهند که سر تو را به دست خودم ببُرم، فوراً عرض میکند: یا ابَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ [٢] پدرجان! امر خداست، اطاعت کن. یک همچو پسری!
ابراهیم اعتمادش به امر خدا و تسلیمش در مقابل امر خدا تا آنجاست که یک امری که از نظر عقل و فکر او هیچ فلسفهای نمیتوانست داشته باشد [٣] چون اعتماد داشت گفت خدا گفته است من باید عمل بکنم، من در مقابل امر خدا تسلیمم چون اعتماد و اطمینان دارم، مطمئنم خدا که دستور بدهد بیهوده نیست.
همین طوری که عرض کردم دین اسلام دین تعقّل و دین فهم است. بسیاری از دستورها و شاید همه دستورهایی که در قرآن هست به فلسفهاش هم اشاره میکند.
فلسفه احکام را دانستن برای معرفت بسیار خوب است اما برای عمل چطور؟ آیا ما اول باید فلسفهها را بفهمیم بعد عمل کنیم، که اگر نفهمیدیم عمل نمیکنیم ولو بدانیم که اسلام گفته است؟ اگر این جور شد، دیگر عمل ما خالص نیست، اخلاصمان کم است. در دعای قنوت [نماز عید فطر] خواندیم که: اللَّهُمَّ انّی اسْئَلُک خَیرَ
[٢]. صافات/ ١٠٢.
[٣]. واقعاً هم هیچ فلسفهای نداشت. خدا واقعاً هم چنین نمیخواست که ابراهیم بچهاش را بکشد، ولیاین آزمایش ابراهیم بود.