حج ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٤ - ابراهیم علیه السلام، قهرمان توحید
را بفهمم؛ نه، من به هرحال به اسلام اعتماد دارم. به من گفتهاند نماز صبح دو رکعت است، نماز ظهر چهار رکعت. چرا نماز صبح دو رکعت، نماز ظهر چهار رکعت؟ من نمیدانم، ولی من به دستور اسلام اعتماد دارم. کوشش هم میکنم، اگر توانستم بفهمم بسیار خوب؛ اگر نتوانستم، فهمیدن من مقدمه عمل کردن نیست. فهمیدن مقدمه معرفت است ولی عمل کردن من به این است که اسلام دستور داده باشد.
این است که عابد در مقام عبادت و در مقام عمل سراغ این نمیرود که فلسفه را بفهمد، بعد عمل کند. در مقام معرفت سراغ فلسفه میرود، در مقام عمل تسلیم محض است.
اگر به ابراهیم، قهرمان توحید، میگفت: ابراهیم! پسرت را بفرست در فلان جنگ که باید با کفار بجنگد و در آنجا در راه مثلًا جهاد کشته بشود و ابراهیم فرمان را عمل میکرد، آنقدرها مهم نبود. به ابراهیم در عالم رؤیا امر میشود [١]: ابراهیم! فرزند جوانت اسماعیل را به دست خودت به منی میبری.
سرزمین همین مسجدالحرام بود. در روایت هست که این چاه زمزم- که حالا آب از آن میگیرند و چون عمیقترش کردهاند آب زیادی هم برمیدارند- نبود.
هاجر و اسماعیل را که ابراهیم آورد، اسماعیل بچهای بود که روی زمین خوابیده بود و نمیتوانست بنشیند. همان جا که این بچه پایش را به زمین میزد، از همان جا به امر الهی این چشمه پیدا شد و ابراهیم هم به امر خدا گاهی اوقات میآمد خبر میگرفت. خودِ تسلیمِ آنجا را ببینید! به ابراهیم میگوید: برو زن و بچه را تنها در بیابان وحشتناک بگذار و بیا. ولی ابراهیم چون میداند این امر خداست «لِمَ»
[١]. رؤیای انبیا هم در روشنی مانند بیداری است، وحی است.