در پرتو ولايت - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٧٧ - صبر ٢٥ ساله، چرا؟
وظيفه شرعى من اين است كه با اينها بجنگم. اگر كوتاهى كنم يعنى اسلام را انكار نموده و حكم خدا را قبول نكرده ام.
شبيه اين، در خطبهاى ديگر مىفرمايد: وَ قَدْ قَلَّبْتُ هَذَا الْأَمْرَ بَطْنَهُ وَ ظَهْرَهُ حَتَّى مَنَعَنِي النَّوْمَ؛ آن قدر در اين باره فكر كردم كه خواب از چشمم رفت؛ شبها نخوابيدم و درباره آن خوب انديشيدم و همه راهها را بررسى كردم تا ببينم آيا چارهاى دارم كه از اين جنگ خوددارى كنم؟ فَمَا وَجَدْتُنِي يَسَعُنِي إِلَّا قِتَالُهُمْ أَوِالْجُحُودُ بِمَا جَاءَ بِهِ مُحَمَّدٌ(صلى الله عليه وآله) ؛ هرچه جستجو كردم، دو راه بيشتر پيش پاى خود نديدم: جنگ يا جحود. اين جا تعبير شديدتر است. در خطبه قبلى تعبير حضرت «كفر» بود، اما اين جا تعبير «جحود» است؛ يعنى انكار آگاهانه و از روى عناد. اگر جنگ نكنم، بايد با دين دشمنى بورزم و آگاهانه دين خدا را زير پا بگذارم. فَكَانَتْ مُعَالَجَةُ الْقِتَالِ أَهْوَنَ عَلَيَّ مِنْ مُعَالَجَةِ الْعِقَابِ؛١و دست و پنجه نرم كردن با جنگ براى من آسان تر بود از دست و پنجه نرم كردن با عذاب خدا!
در جنگ صفين پس از آن كه كار به حكميت كشيد، على رغم آن كه حضرت در ابتدا حكميت را نمىپذيرفت، اما تحت فشار مقدسهاى نادان و ساده لوح و كسانى كه فريب عمروعاص را خورده بودند مجبور به پذيرش آن شد. اين گونه مقدسهاى ساده لوح هميشه بوده و هستند. در زمان رژيم طاغوت نيز برخى مىگفتند غيبت محمدرضا شاه را نكنيد، چرا كه شيعه است! اينان امروزه نيز در واكنش به انتقاد از برخى كسانى كه به طور
[١] همان، خطبه ٥٣.