صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٩٨
ببینم اینها چه مىگویند، تمام حرفهاشان هم از قرآن بود و از نهج البلاغه، تمام حرفها. من یاد یک قصهاى افتادم که در همدان اتفاق افتاده بود، ظاهراً زمان مرحوم آسید عبد المجید همدانى، یک یهودى آمده بود مسلمان شده بود خدمت ایشان، ایشان دیده بود که بعد از چند وقت این یهودى خیلى مسلمان است و اینقدر اظهار اسلام مىکند که ایشان تردید واقع شده بود برایش که این شاید قضیهاى باشد، یک وقت خواسته بودش، گفته بود که تو مرا مىشناسى؟ گفته بود که بلى، شما از علماء اسلام هستید و چطور. مىدانید پدرهاى من چه کسانىاند؟ بلى، پیغمبر از اجداد شماست فلان. خودت را مىشناسى؟ بلى، من پدرانم یهودى بودند و حالا خودم مسلمان شدم. گفته بود سر این را به من بگو که چرا تو مسلمانتر از من شدى؟ مردک فهمیده بود که این آن چیزى را که مىخواهد بازى کند فهمیده است، فرار کرده بود. این که آمد بیست و چند روز آنجا و تمامش از نهج البلاغه و تمامش از قرآن صحبت مىکرد، من در ذهنم آمد که نه، این آقا هم همان است و الا خوب، تو اعتقاد به خدا و اعتقاد به چیز دارى، چرا مىآیى پیش من؟ من که نه خدا هستم، نه پیغمبر، نه امام، من یک طلبهام در نجف. این آمده بود که من را بازى بدهد من همراهى کنم با ایشان. من هیچ راجع به اینها حرف نزدم، همهاش را گوش کردم، فقط یک کلمه را که گفت ما نمىخواهیم قیام مسلحانه بکنیم، گفتم نه، شما نمىتوانید قیام مسلحانه بکنید، بیخود خودتان را به باد ندهید. اینها با خود قرآن، با خود نهج البلاغه مىخواهند مارا از بین ببرند و قرآن نهج البلاغه را از بین ببرند، همان قضیه زمان حضرت امیر و قرآن را سرنیزه کردند که این قرآن حکم ما باشد. حضرت امیر مظلوم بود واقعاً، هر چه به این بدبختها گفت اینها حیله دارند مىکنند، بگذارید، گذشت مطلب. الان آن مرکز راگیرند، جمع شدند دورش شمشیر کشیدند، گفتند مىکشیمت اگر چنانچه نگویى برگردند - قرآن اینطور نوشته - مجبور شد حضرت امیر که امر کند که لشکرى که الان فتح مىکردند، یک ساعت دیگر اگر مانده بود فتح مىکردند برگردند، برگشتند و شکست همان شد که خوردند و بعد از اینکه این مسائل واقع شد، باز همین عدهاى که آنجا شمشیر کشیده بودند، باز شمشیر کشیدند بر ضد حضرت امیر. باید ما ببینیم که عمل اینها چى هست آنها در پیشانىشان هم آثار سجده بود، ابن ملجم در پیشانىاش آثار سجده بود ببینیم چه کرد، با این آثار سجده چه آمده بکند.
با اسم اسلام مىخواهند اسلام را از بین ببرند
اسلام همیشه گرفتار یک همچو مردمى بوده است که با اسم اسلام، مىخواستند اسلام را بکوبند، مگر محمدرضا قرآن طبع نمىکرد؟ مگر سالى یک دفعه نمىرفت به مشهد؟ مگر دائماً صحبت از عدالت اسلامى و عدالت چه نمىکرد؟ مگر نمىگفت حضرت عباس مرا در یک قضیهاى نجات داد؟ مىگفت اینها را، اینها یکى از قدرتهاى، واقعاً قدرت است، قدرت بزرگى که دارند این است که همچو با جدى بدون اینکه هیچ پرده حیائى در کار باشد، جداً مىگویند که این کار را خدا کرده است ما هم این کار را، دنبال خدا هستیم، ما هم دنبال چه هستیم که شاید شماها هم اگر یکوقتى ببینید،