صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٢٣٧
در این ایام جوانى، یک روز ما دیدیم که دو سه تا از این طلبهها آمدند (که البته مقدارى اعوجاج داشتند، اما این حرفها هنوز پیدا نشده بود) یک چیز تازهاى آورده بودند، گفتند: (ما یک چیز تازهاى فهمیدهایم و آنهم عبارت از این است که قیامت همین جاست، هر چه هست همین است، اگر قیامت هست، همین است. همین جا جزاست و همین جا هر چه هست ختم مىشود به همین. حیات، یک حیات حیوانى است و تمام و مابقىاش همین جاست دیگر) نمىگفت که قیامت را قبول ندارم، مىگفت (قیامت این جاست)، نه این که اصل آیات قیامت را من قبول ندارم، مىگفت : (آیات قیامت مقصود همین جاست).
این طایفه اى که حالا پیدا شدند و متدینند و انسان به آنها علاقه دارد لکن اشتباه کارند، مشتبهاند انسان وقتى نگاه مى کند همه کتابهایشان را و همه نوشتههایشان را، و چیزهایى که در مجلات و در غیر مجلات نوشتند و اینها، مىبیند که مىگویند: (اسلام آمدهاست که انسان بسازد یعنى یک آدمى که طبقه نداشته باشد) (همین را گفتهاند) یعنى حیوان باشد. (اسلام آمده است که انسان بسازد، انسان بى طبقه) یعنى همین، یعنى در این زندگى یک جور زندگى بکنند و در این عالم یک نحو زندگى بکنند و یک دولت باشد و به اینها جیره بدهند همه على السواء جیره بدهند و همه هم خدمت دولت را بکنند و اینها.
اینها کانه آیات و ضروریاتى که در همه ادیان است، اینها را ندیده مىگیرند، آیات را آن قدرى را که دلشان مى خواهد و مى توانند، تاویل مى کنند به همین مطالب آنهایى که دیگر نمى توانند تاویل کنند، اصلاً ذکرى از آن نمىکنند و منسى است.
چنانچه آنها هم وقتى که هر کدام از آیات را که مى شد برگردانید به آن معناى عرفانى که آقا فهمیده است، ذکرش مىکرد و آن را بر میگرداند به همان معناى عرفانى .ملاحظه مىفرمایید که در قضیه موسى و آن خضر، آنهایى که اهل این مطالب بودند چه مطالبى دراین جاگفتهاند.از کجا گفتند؟ خوب خدا مى داند خوب دیگر به این حد که انسان رسید یعنى بعد از این که تمام توجه نفس به آن معانى غیبیه شد و به کلى از این تربیت زمینى غفلت کرد، اینهایى هم که ظاهر در یکى مطلبى نیست به نظر او ظاهر مىآید، به نظر او ظاهرش همین معناست و غیر از این معنا نیست. قضیه خضر و موسى ظاهرش همین معناست که مثلا پرداخته شد. اصلاً وقتى که انسان اشتغال به یک علمى پیدا کرد و منحصر شد به او تمام توجهش انحصار به آن پیدا کرد، قلب همچو مىشود که همهاش عرفان مى شود دیگر، کار به این ندارد که دنیا یک چیزى است تربیتهاى دنیایى یک چیزى است و عبادات هم یک مطلبىاست و - عرض مى کنم که - ادعیه هم یک مطلبى است.او مىگوید تماماینها برگشتنش به همان معناست (عرفان) و در دلش غیر از این معنا نیست و لهذا آن چیزهایى که برخلاف اوست اصلاً ادراک نمى کند و همه اینها را برمى گرداند به آن مطلبى که که در پیش خودش مسلم است.
از آن طرف هم وقتى که افتاد در آن طرفها و دیگر غیر از این عالم چیزى سرش نشد، احساسش ناقص است، نمى فهمد، اینها نمى فهمند چى است، ادراکشان ناقص است، اینها اصحاب