خودى و غير خودى از منظر كتاب و سنت - پژوهشکده انقلاب اسلامی - الصفحة ٨٠
شمرد و آنان را از عاقبت كارهايى كه مىكنند، ترساند و زشتى كارهايى را كه مرتكب شدند به آنان گوشزد كرد، آنان را موعظه نمود و به اطاعت، فرا خواند.
صعصعه مىگويد: بر آنان وارد شدم. نخست، نزد طلحه رفتم. نامه را به وى دادم و پيام را رساندم كه او گفت: اينك؟ حال كه جنگ، پسر ابوطالب را در تنگنا قرار داد با ما نرمى مىكند؟
سپس نزد زبير آمدم و او را نرم خوتر از طلحه يافتم. سپس نزد عايشه رفتم. او را در رسيدن به شر، از همه شتابندهتر يافتم. آنگاه عايشه گفت:
آرى، براى خونخواهى عثمان قيام كردهام و به خدا سوگند كه به يقين و به طور حتم، چنين خواهم كرد! به سوى امير مؤمنان بازگشتم و پيش از ورود به بصره، او را ملاقات كردم.
فرمود:
چه خبر، اى صعصعه؟ گفتم: اى اميرمؤمنان! گروهى را ديدم كه جز پيكار با تو، چيزى نمىخواهند. فرمود: خداوند، يارى رسان است. آن گاه عبدالله بن عباس را خواست و فرمود: نزد آنان برو و آنان را راهنمايى كن و پيمانى را كه بر عهده دارند، به آنان ياد آورى كن. «١» ٢- امام على (ع) روز جنگ جمل، از ميان لشكر بيرون آمد و زبير را چندين بار صدا زد: اى ابو عبدالله! زبير، بيرون آمد. آن دو به يكديگر چنان نزديك شدند كه گردن اسبانشان به هم مىخورد. امام على (ع) به زبير فرمود:
همانا تو را صدا زدم تا حديثى را به يادت آورم كه پيامبر خدا براى من و تو فرمود. آيا آن روز را به ياد مىآورى كه پيامبر خدا تو را ديد كه با من معانقه مىكنى و به تو فرمود: او را دوست دارى؟ و تو گفتى: براى چه او را