ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢ - مدير كلّ ما
مدير كلّ ما
فكر مىكنى سرپرست و مدير كلّ ما هم مثل همه رئيس رؤساست كه طول اسم و عنوانشان دو سطر دفتر مشق را اشغال مىكند، امّا كارى ازشان برنمىآيد، هميشه نيازمند گزارش و عرضحالنويسىاند، دست آخر از همه عالم و آدم بىخبر مىمانند و در وقت مشاهده خوف و خطر با خيال راحت مىتوانند بگويند: «نديديم و خبر نداريم.»؟
اگر اينگونه بود و ما دربارهاش اينگونه گمان مىكرديم كه از اصل به سراغش نمىرفتيم و خدمت به او را شغل و پيشه خودمان نمىساختيم.
از روز اوّل، براى خلاصى از دست همين رئيس رؤسا و مخدومان بىعنايت و آزار و اذيتهايشان بود كه دل به دريا زديم و پس از كلّى استغاثه و بالبال زدن، خودمان را به اطراف و اكنافش رسانديم و همان جا هم مقيم شديم. فقط خدا مىداند زير دست چنين مديركلّى كار كردن چقدر لذّت دارد! يك قلم، عمراً نيازمند گزارش دادن ما نيست. خودش از همه چيز آگاه است، آنقدر كه از سير تا پياز ما خبر دارد. حتى آنچه را كه در دل ما مىگذرد، مىداند. حتى وقتى كنار دست رفيق و دوستمان پچپچ مىكنيم، او شاهد و ناظر است. اگر اينگونه نبود كه قبل از آنكه خودمان از گير و گورها و سختىهاى پيش روى خودمان باخبر شويم، كه دستمان را نمىگرفت به جاى امن و بىخوف و خطر نمىرساند. چرا فقط ياد گرفتهايم كه از گزارش و عرض حال و پرسش و سينجيم حرف بزنيم. خودمان هزار بار بيشتر تجربهاش كردهايم. در اصل، خيلى وقتها، درست وقتى كه از حادثه و خطر و مهلكهاى جان سالم به در برديم، متوجه ماجرا شدهايم. نگذاشته است آب تو دلمان تكان بخورد. اگر اينگونه نبود كه يك عمرى دم در خيمه و خرگاهش نمىمانديم. به سراغ يكى از همان رئيس رؤسا مىرفتيم كه براى يك عنايت كوچك صد تا بيگارى از آدم مىكشند و خانه پرش بعد از كلّى سوارى گرفتن و از نردبانها بالا رفتن با صد منّت لقمه نانى را حواله مىكنند و بعدش هم كلّى ... بگذريم! ...
داشتم مىگفتم مديركلّ ما بىنياز از هر گزارش و دوسيه و پروندهبازى است. اگر حالا هم چيزى را قلمى مىكنم نه براى ايشان بلكه براى كسانى است كه حساب و كتاب از دستشان در رفته و در چاه ويل حيف و ميل اموال و تفريط و افراط در جاه و مال و نام و اعتبار گرفتار آمدهاند و امروز نه، فردا مجبورند پيش روى همان «مديركلّ» عالم كه از سير تا پياز همه چيز خبر دارد و حساب نقير و قطمير و ذرّةالمثقال را دارد، قرار بگيرند و به سؤالاتش جواب بدهند.
قصه از آنجا شروع مىشود كه بعضى از ما، قبل از آنكه بالبال بزنيم و جزع و فزع داشته باشيم و يا شبى و نيمه شبى در ژرفاى اضطراب و اضطرار دست به دعا برداشته باشيم، دست و بالمان به خزانه و گنجخانه به ظاهر بىصاحب و سرپرست، بند شده و به ناگهان هوس ميداندارى و بزرگداشت گرفتن و همايشبازى و جشنوارهنوازى به سرمان زده است و گُرگُر از آن خزانه به ظاهر بىصاحب و بىحساب خرج كردهايم. تا شايد اين نمايش و بازى چند صباحى ما را روى صحنه بياورد و سرى در ميان سرها درآوريم و به نام امام مهدى (ع)، جهان را به كام خودمان و رفقا و طايفهامان بنشانيم. به عبارتى: