ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥١ - پيام ها و برداشت ها
گفتم: شما اشتباه مى كنيد، من شما را نخواستم، سيد فرمود: «ما هرگز اشتباه نمى كنيم. حتماً شما ما را خواسته ايد كه به اينجا آمده ايم وگرنه ما در اقطار دنيا كسانى را داريم كه در انتظار ما به سر مى برند. ولى چون شما زودتر اين درخواست را كرده ايد، اول به ديدار شما آمده ايم، تا حاجت شما را برآورديم و آنگاه به جاى ديگر برويم».
گفتم: اى آقا سيد، من هر چه فكر مى كنم، با شما كارى ندارم، شما مى توانيد به نزد آن كسانى كه شما را مى خواهند برويد، من در انتظار شخص بزرگى به سر مى برم. سيد لبخندى بر لبانش نقش بست و از كنار من دور شد، چند قدمى بيش دور نشده. بود كه اين مطلب به خاطرم خطور كرد كه، نكند اين شخص امام زمان- روحى له الفداء- باشند، به خود گفتم: شيخ عبدالنبى مگر آن مرتاض نگفت، جايى را اختيار كن كه محل عبور و مرور اشخاص نباشد ... و بعد از ختم هر كس را ديدى، همان آقا امام زمان (ع) است؛ و تو بعد از انجام ختم كسى را غير از اين سيد نديدى. حتماً اين سيد امام زمان (ع) است.
فوراً به دنبالش روانه شدم، ولى هر چه تلاش كردم به او نرسيدم، ناچار عبا را تا كردم و در زير بغل قرار دادم و نعلين را به دست گرفتم و با پاى برهنه، دوان دوان در پى سيد مى رفتم ولى به او نمى رسيدم، هر چند سيد آهسته راه مى رفت.
در اين صورت يقين كردم آقا سيد بزرگوار، امام زمان- روحى له الفداء- است. چون زياد دويدم خسته شدم، قدرى استراحت كردم، ولى چشم من به سيد دوخته شده بود و مراقب بودم كه سيد به كدام يك از كوخ هاى عربى وارد مى شود تا من هم بعد از مقدارى استراحت به همان كوخ بروم. از دور ديدم به يكى از كوخ هاى غربى وارد شدند. بعد از مدت كوتاهى به سوى آن كوخ رفتم. پس از چندى راه پيمايى به آن كوخ رسيدم. درب كوخ را زدم، شخصى آمد و گفت: چه كار داريد؟ گفتم: سيد را مى خواهم. گفت: ديدار سيد نياز به اجازه ورود دارد، صبر كن بروم و براى شما اذن دخول بگيرم. وى رفت و پس از چند لحظه آمد، و گفت: آقا اذن دخول دادند. وارد كوخ شدم، ديدم همان سيد بر روى تخت محقّرى نشسته است، سلام كردم و جواب شنيدم. فرمود: بياييد و بر روى تخت بنشينيد، اطاعت كردم و بر روى تخت رو به روى سيد نشستم. پس از تعارفات، مسائل مشكلى داشتم، خواستم يك به يك از آقا سؤال كنم، اما هر چه فكر كردم حتى يكى از آن مسائل مشكل به يادم نيامد. پس از گذشت مدتى فكر، سربلند كردم، و آقا را در حال انتظار ديدم، خجالت كشيدم و با شرمندگى تمام عرض كردم: آقا اجازه مرخصى مى فرماييد. فرمود: بفرماييد. از كوخ خارج شدم، همين كه چند قدم راه رفتم، يك به يك مسائل مشكل به يادم آمد. گفتم من اين همه زحمت كشيدم تا به اينجا رسيدم و نتوانستم از آقا استفاده اى بنمايم، بايد پررويى كنم، دوباره درب كوخ را بزنم، به خدمت آقا برسم و مسائل مشكلم را سئوال نمايم.
درب كوخ را زدم، دوباره همان شخص آمد. به او گفتم: مى خواهم دوباره خدمت آقا برسم. وى گفت: آقا نيست. گفتم: دروغ نگو، من براى كلاشى نيامده ام، مسائل مشكلى دارم، مى خواهم به وسيله پرسش از آقا حلّ شود. وى گفت: چگونه نسبت دروغ به من مى دهى؟ استغفار كن! من اگر قصد دروغ كنم هرگز جايم در اينجا نخواهد بود. ولى بدان، اين آقا مانند آقايان ديگر نيست؛ اين امام والامقام در اين مدت بيست سال كه افتخار نوكرى او را دارم، براى يك مرتبه زحمت درب باز كردن را به من نداده است، گاهى از درب بسته وارد مى شود. گاهى از ديوار وارد مى شود. گاهى سقف شكافته مى شود و وارد اين كوخ مى شود، گاهى مشاهده مى كنم بر روى تخت نشسته و مشغول عبادت و يا ذكر گفتن است. و گاهى مشاهده مى نمايم كه نيست، ولى صداى مباركش به گوش مى رسد و گاهى ابداً در كوخ نيست، گاهى پس از گذشت چند لحظه باز مشاهده مى كنم كه بر روى تخت مى باشد، گاهى مدت سه روز طول مى كشد و تشريف فرما نمى شود، گاهى چهل روز، گاهى ده روز، گاهى چند روز پى درپى در اين كوخ تشريف دارد، كار اين آقاى بزرگوار متفاوت از ديگران است. گفتم: معذرت مى خواهم و از نسبتى كه دادم استغفار مى كنم. اميدوارم كه مرا ببخشى. گفت: بخشيدم. گفتم: آيا براى حل مسائل مشكل من راهى دارى؟ گفت: آرى، هر وقت آقا امام زمان (ع) در اينجا تشريف ندارند، فوراً در جاى ايشان نايب خاصّشان ظاهر مى گردد و براى حلّ جميع مشكلات آمادگى دارد. گفتم: مى شود به خدمت نايب خاصّشان رسيد؟ گفت: آرى. وارد كوخ شدم، ديدم بر جاى آقا امام زمان (ع) حضرت آيت الله آقا سيد ابوالحسن اصفهانى نشسته است. سلام كردم و جواب شنيدم. بعد با لبخند و لهجه اصفهانى فرمود: حالت چطور است؟ گفتم: الحمدالله. بعد مسائل خود را يكى پس از ديگرى مطرح كردم، همين كه هر مسئله اى مطرح مى شد، بدون تأمل جواب مسئله را با نشانه مى داد، و مى گفت: اين جواب را «صاحب جواهر» در فلان صفحه، «صاحب حدائق» در فلان جا داده است. و جواب آن مسئله را «صاحب رياض» در فلان صفحه از رياض داده است و ... جواب ها كاملًا تحقيق شده و قانع كننده بود.
پس از حلّ جميع مسائل مشكل، دستش را بوسيدم و از خدمتش مرخص شدم. همين كه بيرون آمدم با خود گفتم: آيا اين آقا سيد ابوالحسن اصفهانى بود، يا شخص ديگرى به شكل و قيافه ايشان بود. مردّد بودم، با خود گفتم: ترديد شما وقتى از بين مى رود كه به نجف بروى و به خانه سيد وارد شوى و همان مسائل را مطرح كنى، اگر همان جواب ها را از سيد بدون كم و زياد شنيدى در اين صورت يقين خواهى كرد كه آن سيد، همان آقا سيد ابوالحسن اصفهانى است، و اگر به آن نحو جواب نشنيدى، يا آنها را طور ديگر شنيدى، آن سيد غير از آيت الله سيد ابوالحسن است. به نجف كه وارد شدم يكسره به منزل آيت الله سيد ابوالحسن اصفهانى رفتم و به اتاق مخصوص ايشان وارد شدم، سلام كردم، جواب شنيدم. با حالت خنده همان طور كه در كوخ لبخند زد و با لهجه اصفهانى فرمود: حالت چطور است؟ من هم جواب دادم. بعد مسائل به همان نحو مطرح شد و سيد به همان صورت جواب دادند، بدون كم و زياد. بعد فرمودند، حالا يقين كردى و از حالت ترديد بيرون آمدى؟ گفتم: اى آقاى بزرگوار! آرى. بعد دست مباركش را بوسيدم و همين كه خواستم از خدمتش مرخص شوم به من فرمود: راضى نيستم درحال حيات و زندگى ام اين جريان را براى كسى نقل كنى، بعد از مردنم مانعى ندارد».
|
ولى عالم امكان كجايى |
به رضوى يا كه اندر ذى طواىى |
|
|
ز خورشيد جمالت پرده بردار |
برون كن ز آستين دست خدايى |