ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٩ - دست در دست خورشيد
بزرگوار از طرف «باب المراد» كه سمت شرقى و طرفِ پايين پا است، داخل ايوان شديم. سيّد در رواق مطهّر، توقف نكرده و «اذن دخول» نخواند و وارد شد و در كنار دَرِ حرم ايستاد، آن گاه به من فرمود: «زيارت بخوان»، عرض كردم: «من سواد ندارم» فرمود: «من براى تو بخوانم» عرض داشتم: «آرى» پس فرمود: «ءادخل يا الله، السلام عليك يا رسول الله السلام عليك يا اميرالمؤمنين ...» و به ترتيب به همه امامان سلام داد تا به امام يازدهم، امام حسن عسكرى (ع) رسيد در اين حال فرمود: «السلام عليك يا أبا محمد الحسن العسكرى»، آن گاه رو به من كرد و فرمود: «به امام زمان خود سلام كن.» من هم گفتم: السلام عليك يا حجّةالله، يا صاحبالزّمان يابنالحسن، در اين حال سيّد تبسّمى نمود و فرمود: «و عليك السلام و رحمة الله و بركاته» سپس وارد حرم مطهر شديم و ضريح مقدّس را چسبيديم و بوسيديم سيد فرمود: «زيارت كن» عرضه داشتم: «من سواد ندارم» فرمود: «برايت زيارت بخوانم؟» گفتم: «آرى» فرمود: «كدامين زيارت را مىخواهى؟» گفتم: «هر زيارتى كه افضل است از طرف من بخوانيد».
سيّد بزرگوار فرمود: «زيارت امينالله افضل است» و شروع به خواندن زيارت كرد. در اين هنگام چراغهاى حرم را روشن كردند اما حرم به نور ديگرى مانند نور خورشيد منوّر بود كه گويى شمعهاى حرم مانند چراغى بودند در روز روشن در برابر آفتاب تابناك، و من آن چنان غافل بودم كه اصلًا متوجه اين نشانه نمىشدم.
وقتى زيارت تمام شد از سمت پايين پا به پشت سر آمدند و در طرفِ شرقى ايستادند و فرمودند: «آيا جدّم حسين را زيارت مىكنى؟» گفتم: «آرى زيارت مىكنم، امشب، شب جمعه است» پس زيارت وارث را خواندند، در همين وقت مؤذّنان از اذان مغرب فارغ شدند، ايشان فرمودند: «به جماعت ملحق شو و نمازت را بخوان» خودِ ايشان هم به مسجد پشت سر حرم مطهّر كه نماز جماعت در آن برگزار مىشد آمدند و به صورت فرادى در طرف راست امام جماعت، همرديف او ايستادند و من وارد صف اوّل شدم و برايم جايى پيدا شد. بعد از نماز، سيد بزرگوار را نديدم. از مسجد بيرون آمدم در حرم به جستجو پرداختم، تصميم داشتم كه از او بخواهم كه شب ميهمان من باشد و مبلغى پول از سهم سادات به او بدهم امّا ديگر او را نيافتم، ناگاه به خاطرم آمد كه اين سيّد كه بود؟
آيات و معجزات و نشانهها را يكى پس از ديگرى به ياد آوردم، و با خود مُرور كردم، از جمله اين كه «من با آن كه كار مهمّى در بغداد داشتم چگونه فرمان او را در بازگشت به كاظمين اطاعت كردم؟» ديگر آن كه او از كجا مرا مىشناخت و مرا به نام صدا زد!
با اين كه او را تاكنون نديده بودم، و نشانه سوم اين كه مىفرمود: «دوستداران ما»، يا اين كه فرمود «من شهادت مىدهم» و چهارمين نشانه ديدن رودخانه جارى و درختان بارور و ميوههاى متنوّع در غير فصل خود، و از همه مهمتر در «اذن دخول» زيارت كه فرمود: «به امام زمان خود سلام كن» و چون سلام كردم، تبسّم كرده و جواب دادند و نشانههاى ديگرى كه باعث شد من يقين كنم ايشان حضرت بقيةالله (ع) بودند پس به سرعت نزد كفشدار آمدم و سراغ سيّد را از او