ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٠ - شناخت امام
را به نور حسى توجه مىدهم. نور شمع، از جمله ضعيفترين نورهاى زمين، و خورشيد از بالاترين نورهاى آسمان است و بين اين دو، درجات مختلفى از نور وجود دارد.
نيز به همين ترتيب داراى سه درجه اصلى: حسى، عقلى و باطنى است كه در بين آنها درجات متعدد ديگرى وجود دارد، چنانكه شناخت داراى سه مرحله جلال، جمال، و كمال است. معرفت جلاليه، عبارت از شناخت هر چيز بر اساس حدود و صورت هندسى آن است، مانند: شناسايى كوه از دوردست. معرفت جماليه عبارت از شناخت هر چيز بر اساس باطن و جوهر آن است، مانند شناسايى كوه از نزديك آن، معرفت كماليه عبارت از وقوف يافتن بر هدف يك چيز و غايت آن است، مانند: شناسايى كوه از سوى كسى كه در اوج و قله آن باشد و اين اقسام در مورد شناخت خداوند، شريعت و اهل بيت (ع) نيز وجود دارد.
معرفت جلاليه اهل بيت (ع) نزد همه مخلوقات موجود است؛ چنانكه از حضرت امام هادى (ع) در زيارت جامعه نقل شده است: «... هيچ فرشته مقرب، پيامبر داراى رسالت، صديق و شهيد، دانا و نادان، پست و والا، مؤمن شايسته و فاجر بدكار، ستمكار معاند و شيطان متمرد و هيچ مخلوقى در [مراتب] ميانى آنها نيست مگر آنكه خداوند جلالت امر شما (اهل بيت (ع))، علوّ مقام و بزرگى جايگاهتان را به ايشان شناساند.» در مورد معرفت جماليه شان بايد گفت كه آن براى خواص اهل ايمان و تقوا همچون، سلمان فارسى، ابوذر غفارى، و كميل بن زياد است. كسانى كه به عنوان اصحاب سرّ اهلبيت (ع) شناخته مىشوند.
اما معرفت كماليه آن حضرات براى هيچكس غير از خدا و رسول او ميسر و مقدور نيست، چنانكه در حديث پيامبر اكرم (ص) آمده بود: «اى على، كسى جز خدا و من تو را نشناخت.»[١]
پىنوشتها:
[١]. سوره ذاريات (٥١)، آيه ٥٦.
[٢]. الامام الحسين (ع) فى عرش الله، ص ٢٦.
[٣]. تفسير نورالثقلين، ج ٥، ص ١٣٢.
[٤]. محمدى رىشهرى؛ محمد، ميزان الحكمة، ماده «عرف».
[٥]. مسعودى، محمد فاضل، الاسرار العلويه، ص ٥١٤.
[٦]. «من عرفكم فقد عرفالله» محدث قمى، مفاتيح الجنان، زيارت جامعه كبيره.
[٧]. مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج ٢٦، ص ٢.
[٨]. كربلايى، جواد، الانوارالساطعه، ج ٤، ص ٣٨٠.
[٩]. محمدى رىشهرى، همان.
[١٠]. كلينى، محمدبن يعقوب، الكافى، ج ١، ص ١٨.
[١١]. همان، ص ٢٧٧.
[١٢]. همان.
[١٣]. اهل البيت فى الكتاب و السنّة، ص ٨٤.
[١٤]. كلينى، محمدبن يعقوب، همان، ج ١، ص ١٨٠.
[١٥]. حرّ عاملى، وسايل الشيعه، ج ١، ص ٧.
[١٦]. همان.
[١٧]. كلينى، همان، ج ١، ص ١٨٠.
[١٨]. الموت و البرزخ، ص ١٠٢.
[١٩]. مجلسى، محمدباقر، همان، ج ٢٣، ص ٨١.
[٢٠]. علامه بحرانى، تفسير البرهان، ج ١، ص ٣٦٧.
[٢١]. كرامات الرضويّه، ج ٢، ص ١٨٤.
[٢٢]. الأسرار العلويه، ص ٥٢١.
[٢٣]. سوره نساء (٤)، آيه ٥٩.
[٢٤]. اهل البيت، ص ٩٦.
[٢٥]. همان، ص ٧٧.
[٢٦]. الحياة السياسية لإمام الحسين (ع)، ص ١٤٠
[٢٧]. مجلسى، همان، ج ٢٧، ص ٥٥.
[٢٨]. مجلسى، همان، ج ٢٦، ص ١١٧.
[٢٩]. النورالمبين، ص ٢٣.
(٣٠). كلينى، همان، ج ١، ص ٢٠١، با استفاده از ترجمه جواد مصطفوى.
[٣١]. برسى، حافظ رجب، مشارق انوار اليقيين، ص ١١٢.
[٣٢]. الإمام الحسين (ع) فى عرشالله، ص ١٦؛ الدّر الثمين فى عظمة أميرالمؤمنين، ص ٦.
\*\*\*
كلام حكمت آميز حضرت در گهواره
طريف ابىنصر خادم مىگويد: بر حضرت صاحبالزمان (ع) وارد شدم، و به من فرمودند:
برايم صندل سرخ بياور.
آن را برايشان آوردم، سپس فرمودند:
آيا مرا مىشناسى؟
عرض كردم: آرى. فرمودند:
من كيستم؟
عرض كردم: شما سرور من و فرزند سرورم مىباشيد. فرمودند: از اين نپرسيدم.
عرض نمودم: فداى شما شوم، برايم بيان نماييد. فرمودند:
من خاتمالاوصيا هستم و خداى تعالى، به واسطه من، بلاد را از خاندان و شيعيانم برطرف مىكند.[٢]
اتمام حجت توسط حضرت
ازدى مىگويد:
هنگامى كه مشغول طواف بودم و شش شوط را به جاى آورده، مىخواستم شوط هفتم را به جاى آورم، جمعى را مشاهده كردم كه در سمت راست كعبه حلقه زدهاند، و جوانى خوشرو، خوشبو و باهيبت و وقار نزد آنها ايستاده و با آنها سخن مىگويد و من كسى را مانند او نيكو سخن و شيرينكلام و خوشمجلس نديده بودم. پيش رفتم تا با او سخن بگويم اما مردم مرا راندند.
از يكى از آنان پرسيدم، اين مرد كيست؟ گفت: فرزند رسولالله (ص) است كه در هر سال يك روز ظاهر مىشود و براى خواص خود سخن مىگويد.
به آن حضرت (ع) عرض كردم: سرورم! نزد شما آمدهام تا مرا راهنمايى كنيد، خدا راهنماى شما باشد. ريگى به من دادند و من بازگشتم. يكى از همنشينانش به من گفت: به تو چه دادند؟ گفتم: ريگى، و دستم را گشودم، و ديدم طلاست. جلو رفتم تا به مقابلشان رسيدم، آنگاه حجت بر تو تمام شد و حق آشكار گرديد و نابينايىات زايل شد؛ آيا مرا مىشناسى؟
عرض كردم: خير، فرمودند:
من مهدى و قائم زمان هستم. من كسى هستم كه زمين را پس از پر شدن از جور، پر از عدل و داد مىكنم. زمين از حجت خالى نمىماند و مردم بىپيشوا نمىمانند و اين امانتى نزد توست و آن را جز براى برادران حقجوى [شيعه] خود باز مگو.[٣]
پىنوشت:
[١]. راوندى، الخرائج و الجرائح، ج ١، ص ٤٦٦، ح ٣.
[٢]. شيخصدوق، كمالالدين، ج ٢، باب ٤٤، ح ١٨.