ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٧ - دست در دست خورشيد
شده است و ما به دليل اينكه اصل واقعه حاجعلى مفصّل و دراز دامن است از آن مقدّمه صرفنظر كرده و به يك باره به اصل واقعه مىپردازيم و در پايان به اندازه بضاعت ناچيز خود برداشتها و نكتههايى را به ساحت خوانندگان تقديم كرده و كشف نكات ديگر را به عهده خوانندگان فهيم ماهنامه موعود وا مىنهيم تا با مُداقّه و مطالعه چند باره آن دُرهاى درخشانترى از فرا چنگ آورند:
حاج على بغدادى جريان تشرّف خود به محضر حضرت بقيّةالله را اين گونه روايت مىكند.
مبلغ هشتاد تومان بابت سهم امام (ع) بدهكار شدم، براى پرداخت و اداى آن از بغداد به نجف اشرف رفتم. بيست تومان آن را به جناب «شيخ مرتضى انصارى»، بيستتومان ديگر آن را به جناب «شيخ محمّد حسين كاظمينى» و بيستتومان سوم را به جناب «شيخ محمّد حسن شُروقى» دادم و بيست تومان هم بر ذمّه و عهدهام باقى ماند كه تصميم داشتم در مراجعت، آنها را به جناب «شيخ محمّد حسن كاظمينى آل ياسين» پرداخت كنم وقتى به بغداد برگشتم، دوست داشتم در اداى بدهكارىام شتاب كنم. پس روز پنجشنبه به زيارت كاظمين (ع) مشرّف شدم و بعد از زيارت، خدمت جناب «شيخ محمّد حسن كاظمينى آل ياسين» رسيدم و مقدارى از آن بدهى را به ايشان پرداخت نمودم و باقيمانده را وعده كردم كه بعد از فروش بعضى از اجناس، به تدريج طبق حواله وى بپردازم و به اهل و مُستحقّ آن برسانم.
[بعد از انجام كارها] عصر پنجشنبه تصميم به بازگشت به بغداد گرفتم. جناب شيخ محمّد حسن كاظمينى از من خواست كه آن شب را در آن جا بمانم. امّا من عرض كردم: «بايد بروم و حقوق كارگران كارگاه بافندگىام را پرداخت كنم»؛ زيرا برنامه من اين بود كه حقوق هفتگى آنان را عصر پنجشنبه مىپرداختم. به همين دليل عذرخواهى كرده و از كاظمين به طرف بغداد به راه افتادم. تقريباً يك سوم راه را پيمودهبودم كه سيّد بزرگوارى را ديدم كه از سمت بغداد به طرف من مىآيد، چون نزديك شد سلام كرد و دستهاى خود را براى در آغوش گرفتن من و روبوسى باز كرد و فرمود: «أهلًا و سهلًا» و مرا گرم در آغوش گرفت و يكديگر را بوسيديم. سيّد، عمامه سبز روشنى بر سر داشت و بر رخسار مباركش خالِ سياه بزرگى بود فرمود: حاج على خير است به كجا مىروى؟ عرض كردم: «امامين كاظمين (ع) را زيارت كردم و به بغداد برمىگردم».
فرمود: «امشب، شب جمعه است برگرد!» گفتم: آقاى من! نمىتوانم. فرمود: «چرا مىتوانى؛ برگرد تا نزد خدا، برايت شهادت بدهم كه تو از دوستداران جدّم اميرمؤمنان (ع) و از دوستان ما مىباشى، «شيخ محمّد حسن» نيز شهادت دهد؛ زيرا خداوند بلند مرتبه فرموده: «دو شاهد بگيريد».
اين سخن اخير وى اشاره به مطلبى بود كه من در ذهن خود داشتم و آن اين بود كه مىخواستم از جناب «شيخ محمّد حسن كاظمينى» خواهش كنم شهادتنامهاى براى من بدهد مبنى بر اين كه من از دوستداران اهل بيت (ع) هستم و آن را تبرّكاً در كفن خود بگذارم. به سيّد بزرگوار عرضه داشتم: شما از كجا اين موضوع را مىدانى و چگونه شهادت خواهى داد؟ فرمود: «كسى كه حقّ وى به او مىرسانند، چگونه آن رساننده حق را نشناسد؟» عرض كردم: چه حقى؟ فرمود: «آن چيزى كه به وكيل من رساندى».
گفتم: وكيل شما كيست؟ فرمود: «شيخ محمّد حسن». عرض كردم: ايشان وكيل شما است؟ فرمود: «بله! وكيل من هستند».
حاج على بغدادى در ادامه مىگويد: «در اين هنگام در ذهن من خطور كرد كه اين سيّد بزرگوار از كجا مرا شناخت و به اسم صدا زد در حالى كه من اصلًا او را نمىشناسم. بعد با خود گفتم: شايد او مرا مىشناسد اما من، ايشان را فراموش كردهام. باز با خود گفتم: حتماً اين سيّد از «سهم سادات» چيزى از