ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٨ - مسيح يهودى و فرجام جهان
شتابان به وطنشان باز مى گردند، دريا را بشكافد ... من آنها را به عنايت و توجه خدا و زمانى كه انتخاب مى كند، ترك مى كنم.
«الكساندر پاپ» يكى از شاعران مسيحى در قصيده خويش به نام «مسيح» از مملكت بازگردانده شده در فلسطين و از اورشليم جديد كه يهوديان بازگشته از تبعيد در آن ساكن مى شوند، سخن مى گويد.
با نزديك شدن پايان دهه هجدهم، «ويليام بليك» يكى ديگر از شعرا با چنين ابياتى يهود را مورد خطاب قرار داد:
انگلستان بيدار شو ... بيدار شو، بيدار شو. خواهرت اورشليم تو را صدا مى زند؛ چرا اين مؤمنان به سان مردگان مى ميرند و از درهاى تو فاصله مى گيرند.
«گوت هولدلسنگ» شاعر آلمانى داستان ناتان حكيم را در سال ١٧٧٩ م. به رشته تحرير درآورد، حوادث داستان در اورشليم موطن و زادگاه قهرمان داستان ناتان يهودى در دوره حمله سوم صليبيها در قرن دوازدهم اتفاق مى افتد و نويسنده از «صلاح الدين ايوبى» تصوير حاكم مسلمان سنگدل و احمقى ارائه مى دهد كه قدس را امتحان كرده و در تمام داستان قدر و منزلت ناتان، يهودى حكيم بالا برده شده است.
اما «لرد بايرون» مجموعه اشعار خويش را در سال ١٨١٥ م. به نام «ترانه هاى عبرى» نوشت و در ابتداى مشهورترين قصايدش «به خاطر اينها مى گريم» را سرود:
اى قبيله آواره و سرگردان، اى قبيله اى كه سينه ات شرحه، شرحه شده است ... چگونه مستقر خواهى شد و راحتى و آسايش را لمس مى كنى؟
كبوتر وحشى از آن خود لانه دارد، روباه نيز براى خود لانه اى دارد. انسانها نيز هر يك وطنى دارند ... اما اسراييل جز قبر هيچ چيز ندارد.
و «رابرت براوننگ» در قصيده خويش تحت عنوان «روز صليب مقدس» كه آن را در سال ١٨٥٥ م. نوشت، به افكار و انديشه هاى يهوديت بيش از هر چيز ديگر اشاره مى كند و مى گويد:
خداوند يعقوب را رحمت خواهد كرد
و اسراييل را در دست پيروان خود خواهد ديد
هنگامى كه يهودا، اورشليم را مى بيند
بيگانگان به آنها ملحق خواهند شد
و مسيحيان به آن يعقوب چنگ خواهند زد.
پيامبر اين چنين گفت و پيامبران نيز چنين اعتقادى دارند.
«جورج اليوت» در سال ١٨٧٤ روايت دانيال ديروندا را به رشته تحرير درآورد، كه در آن زمان بيانگر اوج حضور و تأثير مسيحيت صهيونيستى در ادبيات اروپا و پذيرش مبادى و اصولى است كه يهوديان مسيحى به عنوان دومين قدم جهت بازگشت به فلسطين بايد آنها را مى پذيرفتند.
«اليوت» پروتستانى پيورتانيست بود كه با جنبش «اوانجيليسم» هم عصر و هم دوره بود و در گردهماييها و نشستهاى يهوديان در معبدهايشان حضور مى يافت. در يكى از همين نشستها بود كه با «موسى هس» يهودى صهيونيست و نويسنده كتاب معروف روم و قدس در سال ١٨٦٢ ديدار كرد.
داستان پيرامون رستاخيز قوم يهود بود، آنگونه كه شخصيت مردخاى يهودى در داستان از آن تعبير مى كند:
ملت پراكنده شده ما در سراسر جهان به سرزمين و دولت چشم دوخته است، تا در رشد و تعالى حيات ملى- قومى آن سهيم گردد، به گونه اى كه بازتاب آن ميان ملل شرق و غرب طنين افكن شود، مليتى كه بذر نام و موهبت نژاد ما را خواهد كاشت تا وسيله اى براى گفت وگو و تفاهم باشد، همانگونه كه در گذشته بود.
و به درستى كه مسيحيت يهوديت «صهيونيستى» با پايان قرن هجدهم تبديل به مكتب و جناحى قدرتمند در ادبيات غرب شد، اما از آن تاريخ، از ميدان لاهوت و فلسفه و ادبيات و نمادها وارد ميدان سياست شد.
«ناپلئون بناپارت» اولين دولتمردى بود كه ١٨ سال قبل از وعده «بالفور»، پيشنهاد تأسيس دولتى يهودى در فلسطين را ارائه داد. او وقتى در سوريه خود را براى حمله بزرگ اش به شرق آماده مى كرد، اعلاعيه اى منتشر نمود و در آن از يهود خواست براى برپايى دوباره مملكت قديمى قدس زير پرچمش بجنگند:
از ناپلئون بالاترين فرمانده به نيروهاى مسلح جمهورى فرانسه در آفريقا و آسيا و به وارثان مشروع فلسطين.
اى اسراييليها، اى ملت بى همتا كه هيچ يك از قدرتهاى سركش و طغيانگر نتوانست، نام و موجوديت قومى تان را از شما سلب كند و فقط توانست سرزمين اجداديتان را از شما بگيرد.
ناظران بيدار و بى طرف سرنوشت ملل، اگر چه مواهب پيامبرانى مانند اشعيا و يوييل را ندارند، اما پيشگوييهاى اين پيامبران را با ايمان والايشان دريافتند ... آنها دريافتند كه آزادگان خداوند هستند ... «به صهيون، سرود خوان باز