ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧١ - شفاى يك نگاه
هيچ كس آنجا نبود. هوا سرد بود و شعله آتش قادر به گرم كردن درون او نبود. اين درونش بود كه يخ زده بود. سرفه باز به سراغش آمد و خون، دهانش را آلوده كرد. با دستمالى خون را پاك كرد، و به حياط خاكى و ساكت و تاريك مسجد خيره شد.
- حسين! مى بينى اين كار هم فايده اى نداشت. او هم مثل بقيه دست رد به سينه ات زد. حالا كه فقيرى، حالا كه بيمارى، حالا كه بى كسى. بمير! تو را چه به زندگى؟ تو را چه به عشق و دوست داشتن؟ تو را چه به كار و خانه و آسايش. بمير حسين آل رحيم بمير ... استادت راست مى گفت. پدر فاطمه هم راست مى گفت. خجالت نمى كشى با تن بيمار و فقر و بى كسى مى خواهى آن دختر معصوم را به خانه ات بياورى ...؟ خانه؟ به قول استاد اگر به آن حجره تاريك بگويى خانه ... چهل شب چهارشنبه بيتوته كردن و از نجف تا كوفه پياده رفتن هم دردت را دوا نكرد. حسين آل رحيم بمير و خودت را خلاص كن ... او هم كه صاحب همه است، به ياد تو نيست ...
صداى هق هق و نجواى حسين در صداى باد و تنهايى گم شد. سرش را به زير انداخت و به شعله آتش پيش رويش خيره شد. اشك تمام صورتش را پر كرده بود و تنش از درد و سرما مى لرزيد كه متوجه شد مرد عربى از سمت در مسجد به سويش مى آيد.
مرد بلند قامت و زيبا رو بود، به او كه رسيد گفت: «شيخ حسين آل رحيم» سلام.
و روبروى او روى سكوى جلوى در نشست. حسين نگاهش كرد. از شنيدن نام خودش تعجب كرد. فكر كرد حتما از اهالى اطراف نجف است و من هم كه از بدبختى شهره آفاق شده ام.
پرسيد: از كدام طايفه عربى؟
مرد گفت: از بعضى از آنهايم.
حسين نام چند طايفه را برد و او جواب داد: نه، از اينها نيستم.
حسين درمانده اسم مسخره اى برد و گفت: پس از طايفه طرى طره اى!!
با اين حرف او مرد عرب تبسم كرد و گفت: من از هر كجا باشم براى تو چه اهميتى دارد؟ بگو بدانم چه چيزى باعث شده كه به اينجا بيايى؟
حسين سرش را پايين انداخت و گفت: سؤال كردن از اين مسائل هم به تو سودى نمى رساند.
مرد عرب گفت، چه ضررى دارد كه مرا خبر دهى.
حسين از شيرينى لحن و تبسم مهربان چهره زيبا و آرام او، حس كرد دلش مى خواهد حرف بزند و حس مى كند او را دوست دارد. مقدارى تنباكو از جيبش درآورد و در كاغذى پيچيد و تعارف كرد. مرد عرب گفت:
- خودت بكش. من نمى كشم.
حسين مقدارى قهوه در فنجان ريخت. فنجان را به او داد. مرد فنجان را گرفت و كمى از آن خورد و بعد آن را به او پس داد و گفت: تو آن را بخور.
حسين فنجان را گرفت و قهوه را خورد. اما متوجه نشد او فقط به قهوه لب زده و آن را نخورده است. حس كرد گرم شده، آرام شده و از آن بيقرارى و پريشانى قبل از آمدن او خبرى نيست. يخهاى درون دلش آب شده بود و گرماى مطبوعى در درون حس مى كرد. گفت: امشب خدا تو را براى من فرستاد كه مونس من باشى. حاضرى با هم به حرم مسلم برويم و آنجا بنشينيم؟
مرد عرب گفت: حاضرم. اما اول جريان خودت را بگو.
حسين انگار كه بعد از سالها، آشنايى براى درد دل كردن يافته باشد به چشمان مهربان و متبسم او خيره شد و گفت: من از روزى كه خودم را شناختم به شدت فقير و محتاج بوده ام. براى درس خواندن به نجف آمدم شايد فرجى بشود. اما چند سال است كه از فقر و بدبختى ام كم كه نشده، هيچ، از سينه ام هم خون مى آيد و علاجش را نمى دانم. پولى هم براى دوا و درمان ندارم. اينجا تنها و بى كسم و يك سال است كه دلبسته دخترى اهل نجف هم شده ام. ولى چون دستم خالى است، و بيمار و بى كسم، پدرش او را به من نمى دهد. تحمل دلتنگى و دورى اش را ندارم و اين رنج بر شدت دردم افزوده است. استادى داشتم كه به او رو كردم، او هم مرا به شدت از خودش راند. دل به اين بستم كه در مسجد كوفه بيتوته كنم و چهل هفته است كه پياده و بيمار از نجف به كوفه مى آيم. امشب آخرين چهارشنبه است. با وجود اين همه رنجى كه برده ام، دردى كه كشيده ام، اميدى كه داشته ام، شب از نيمه گذشته و من هيچ نشانه اى از صاحب الامر نديدم.
اشك از چشمان حسين جارى شد و نگاهش را از مرد گرفت. مرد عرب دستش را روى شانه لرزان حسين گذاشت و گفت: سينه ات كه عافيت يافت. به زودى آن دختر را هم به تو مى دهند. اما فقرت تا زمان مردن به حال خود باقى است.
حسين متوجه آنچه او گفت نشد. سر بلند كرد و گفت: به زيارت مسلم برويم؟
مرد عرب گفت: برخيز و بلند شد و راه افتاد. حسين هم به دنبال او به سوى حرم مسلم رفت و بى آنكه بداند با چه كسى همراه شده، كنار حرم مسلم به نماز ايستاد. در بين نماز متوجه آنچه شنيده بود شد و به خود آمد. اما وقتى سر از سجده برداشت در حرم مسلم تنها بود ... سينه اش آرام گرفته بود و ديگر درد نمى كرد و دلش، دلى كه شكسته بود روشن شده بود ... فريادى از حسرت كشيد و تا طلوع فجر اشك ريخت ...
با نگاهى به كتاب بركات حضرت ولى عصر (ع)، حكايات عبقرى الحسان، شيخ على اكبر نهاوندى.