ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٠ - شفاى يك نگاه
حسين كنار ديوار، آوار شد. خسته و درمانده، مثل بچه اى كه پدرش از او دلجويى كرده باشد، بغضش تركيد. استاد متعجب جلوى او نشست و با دست شانه هاى لرزان او را محكم گرفت و گفت:
- چه شده؟ چه بلايى سرت آمده. مرد؟
حسين كه عقده چندين ماهه دلش باز شده بود با صداى بلند گريه كرد. استاد كه گريه بلند او را ديد صبر كرد تا قدرى سبك شود. بلند شد برايش ظرف آبى آورد. حسين ظرف را گرفت و آب را سر كشيد. گريه اش كمى آرام گرفت. استاد دستهاى او را پدرانه در دست گرفت و پرسيد: حالا برايم بگو چه بلايى به سرت آمده؟
حسين به زمين خيره شد و شرم كرد كه چشمانش را به چشمان استادش بدوزد و گفت: به بن بست رسيده ام ديگر تحملم تمام شده ...
استاد نگران شد: چرا؟
حسين ادامه داد: بيمارى ام شدت پيدا كرده، دارد مرا از پا درمى آورد. از پدر و مادرم هم دورم و راه و روى برگشتن به نزدشان را ندارم. همه اينها كم بوده كه حالا ...
و سكوت كرد. استاد با ديدن تغيير حال و رنگ چهره حسين لبخندى زد و گفت: اينها كه گفتى همه علاج دارند. از درد بى علاجت بگو.
شرم حضور استاد و حرمتى كه براى او قائل بود مانع شد حرفى بزند. استاد سكوت او را كه ديد گفت:
- حرف بزن. بگو گرفتار و دلبسته هم شده اى، نه؟
حسين جرأت پيدا كرد سر بلند كند. استاد لبخند مهربانى زد و گفت: اينطور نيست؟
چشمان حسين دوباره مرطوب شد و گفت: پدرش مرا به خاطر فقر و بيمارى به شدت رد مى كند. انگار كه هر كس فقير و بيمار بود بايد سر بگذارد زمين و بميرد!
استاد خنديد: پدرش چه مى گويد؟
- مى گويد بيمارم، فقيرم، بى كسم و دخترش را به من نمى دهد.
- خب راست مى گويد. مگر نيستى؟
- استاد! شما هم؟
- خب اگر من هم جاى آن پدر بودم و دخترى داشتم كه تو با اين حال و روز آشفته و پريشان طالب او بودى، به تو نمى دادم. مگر بيمار نيستى؟ مگر فقير نيستى؟ مگر بى كس و تنها نيستى؟ كتمان مى كنى؟ چيزى در درون حسين فرو ريخت و مثل آينه اى كه از ارتفاعى بلند، محكم بر زمين بيفتد، هزار هزار تكه شد. او به اميد يافتن آرامش، حرف دلش را به استادش زده بود و حالا حس مى كرد به همه دردهايش، درد تحقير هم افزوده شد. اشك از چشمانش جارى شد و سكوت كرد. استاد از جا بلند شد و گفت: تو خجالت نمى كشى با اين تن بيمار و دهان پر از خون، با اين فقر و تنگدستى، خواهان دخترى شده اى كه به خانه ات مى آيد تا زندگى اش را تأمين كنى. تازه اگر به آن حجره تاريك و خالى بشود گفت خانه! حسين ناباورانه استادش را نگاه كرد. استاد براى اين كه چشمش به چشمان اشك آلود و غمزده حسين نيفتد رو به طاقچه حجره كرد و گفت: تو كه اينقدر احساس بى صاحبى و بى كسى مى كنى و راهى براى رهايى از اين بن بست نمى يابى همان بهتر كه از رسيدن به آن دختر هم محروم باشى.
حسين بى اختيار بلند شد. آخرين كلام استاد مثل سيلى به صورت دلش خورد و بى هيچ حرفى از حجره بيرون رفت. استاد رو برگرداند و گفت: ما بى صاحب و بى كس نيستيم حسين ...
حسين به راه افتاد اما پريشان و به هم ريخته تر از قبل. صداى استاد توى گوشش زنگ مى زند. حرفهاى او در درونش غوغا به پا كرده بودند ... گرسنه بود. خسته بود. سينه اش درد مى كرد. اما از همه اينها برايش سخت تر اين بود كه دلش شكسته بود. از اين كه مى توانست شرايط را عوض كند. از اين كه اين همه احساس بى كسى و تنهايى مى كرد، از خودش بدش مى آمد ...
وقتى به خود آمد كه در هم پيچيده و تنها، تمام مسير نجف تا كوفه را پياده، اشك ريخته و راه رفته بود و حالا روبروى در مسجد كوفه بود. سرفه به سراغش آمد و مانع رفتنش به داخل مسجد شد. همانجا روى سكوى جلوى در نشست و با همه دلتنگى و نااميدى اش بلند بلند گريه كرد.
\*\*\*
ديگر نه به كلاس درس رفته بود، نه به سراغ استاد و نه حتى از كوچه خانه فاطمه گذشته بود. همه را رها كرده بود و مسجد كوفه را برگزيده بود. از همه بريده و نااميد شده بود. حس مى كرد تنها كسى كه مى تواند او را از اين بن بست تنهايى و فقر و بيمارى نجات دهد كسى است كه حتما به مسجد كوفه مى آيد و از درد او باخبر است. اما چهل هفته از آن روز كه استاد او را با تحقير رانده بود مى گذشت. نُه ماه تمام روزها و شبهايش را به اميد گذرانده بود كه مددرسان، يارى اش كند و به نگاهى همه دردهايش را التيام ببخشد. اما هيچ خبرى نبود. هوا به شدت سرد بود. باران آرام آرام مى باريد و ديگر حتى پوشش مناسبى براى گرم شدن نداشت. چهلمين چهارشنبه اى بود كه به اميد خلاصى از اين وضع به مسجد كوفه مى آمد و پاسى از شب مى گذشت و هيچ نشانه اى وجود نداشت. تنهاچيزى كه با خودش داشت مقدار كمى قهوه بود كه دم كند. به زحمت چند تكه چوب پيدا كرد. آتشى روشن كرد و در پناه شعله اندك آن روى سكوى جلوى در مسجد كوفه نشست. مسجد خلوت و ساكت بود و