ماهنامه موعود
(١)
شماره چهل و دوم
١ ص
(٢)
فهرست
١ ص
(٣)
از اينجا تا دولت كريمه
٢ ص
(٤)
انسان و جهان آينده
٤ ص
(٥)
برادران رسول خدا (ص)
١٣ ص
(٦)
مسيح يهودى و فرجام جهان
١٤ ص
(٧)
نسيم
٢١ ص
(٨)
اين ماه تمام
٢١ ص
(٩)
مسيحيت صهيونيستى پيدايش و ظهور تاريخى آن
٢٢ ص
(١٠)
پيوريتنها و صهيونيسم مسيحى
٢٢ ص
(١١)
پروتستانها و صهيونيسم مسيحى
٢٤ ص
(١٢)
سازمانها و نهادهاى صهيونيستى مسيحى
٢٦ ص
(١٣)
صهيونيست- مسيحى ها، آمريكا و اسرائيل
٢٩ ص
(١٤)
پدرم سلام
٣٢ ص
(١٥)
عشق واقعى
٣٣ ص
(١٦)
بررسى اسناد زيارت ناحيه مقدّسه
٣٦ ص
(١٧)
مصادر زيارت ناحيه مقدسه
٣٧ ص
(١٨)
صدور زيارت ناحيه
٣٧ ص
(١٩)
اسناد زيارت ناحيه
٣٨ ص
(٢٠)
زيارت ناحيه ثانيه (رجبيه)
٣٨ ص
(٢١)
سند زيارت ناحيه ثانيه
٣٨ ص
(٢٢)
خواب پدر
٤٠ ص
(٢٣)
اشعار عاشورايى
٤٢ ص
(٢٤)
در حوالى عطش
٤٢ ص
(٢٥)
آخرين منزل
٤٢ ص
(٢٦)
آب يعنى بى وفايى
٤٣ ص
(٢٧)
سبز بخت سرخ او
٤٣ ص
(٢٨)
ارتباط امام مهدى (ع) با امام حسين (ع)
٤٤ ص
(٢٩)
الف) امام مهدى (ع) از تبار امام حسين (ع)
٤٥ ص
(٣٠)
ب) تحقق اهداف عاشورا با قيام مهدى (ع)
٤٥ ص
(٣١)
ج) مهدى (ع) منتقم خون امام حسين (ع)
٤٦ ص
(٣٢)
د) مهدى (ع) هميشه به ياد حسين (ع)
٤٧ ص
(٣٣)
دليل ناله بلبل
٤٩ ص
(٣٤)
نوشته هاى عاشورايى
٥٠ ص
(٣٥)
عنايات حضرت بقية اللّه ارواحنا فداه به آثار امام
٥٠ ص
(٣٦)
از حسين (ع) تا مهدى (ع)
٥٠ ص
(٣٧)
با حسين (ع) تا مهدى (ع)
٥٠ ص
(٣٨)
عاشورا و انتظار
٥١ ص
(٣٩)
حماسه عاشورا به بيان حضرت مهدى (ع)
٥١ ص
(٤٠)
بايسته هاى تبليغ فرهنگ مهدوى
٥٢ ص
(٤١)
1 بايسته هاى عملى
٥٣ ص
(٤٢)
2 بايسته هاى نظرى
٥٤ ص
(٤٣)
1- 2 شناخت همه جانبه از فرهنگ مهدويت و انتظار
٥٤ ص
(٤٤)
امام مهدى (ع) و ايرانيان
٥٩ ص
(٤٥)
مدينه آرمانى دينى
٦٢ ص
(٤٦)
2 مدينه آرمانى مسيحيت
٦٢ ص
(٤٧)
شفاى يك نگاه
٦٨ ص
(٤٨)
پايان جهان در اساطير
٧٢ ص
(٤٩)
ه) اساطير ايرانى
٧٢ ص
(٥٠)
و) معاد در اديان آسمانى
٧٤ ص
(٥١)
ز) معاد در اساطير ديگر
٧٦ ص

ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٩ - شفاى يك نگاه

گرفتار و بيمار مى كند. علمت هم براى خودت خوب است؛ علم كه نان و لباس نمى شود.

حسين سرش را پايين انداخت و گفت: اگر به جاى كسب روزى حلال و علم و دانش، در بازار نجف حجره اى داشتم و تاجر پارچه بودم باز هم به من همين حرف را مى زديد؟

پيرمرد برافروخت: يعنى مى گويى هر كس كه تاجر است صاحب روزى حلال نيست؟ برو پسرجان! برو بگذار زندگيمان را بكنيم.

و با دست حسين را به طرف در هل داد. حسين درمانده به طرف در رفت ولى جلوى در سست شد:

- شما فقط يك بار ديگر فكر كنيد شايد ...

پيرمرد عصبانى شد: من چند بار بگويم دخترم را به تو نمى دهم. همين!

و حسين را از در بيرون كرد و در را محكم پشت سراو به هم كوبيد. حسين به ديوار تكيه كرد. سرفه دوباره به سراغش آمد. دستمالش را هم در خانه پيرمرد جا گذاشته بود. با گوشه لباسش از ريختن خون بر روى زمين جلوگيرى كرد. سرفه بى امان نفسش را بند آورد. روى زمين كنار كوچه نشست و دوباره خون از دهانش بيرون زد. بيمارى سل كهنه شده بود و پولى براى درمان نداشت. تنها بود و كسى نبود كه از او پرستارى و مراقبت كند. ياد اولين بارى كه او را ديده بود بر جانش آتش زد:

سرفه بيچاره اش كرده بود. به ديوار تكيه داده بود و هر چه مى كرد نفسش آزاد نمى شد. وقتى سر بلند كرد تا نفسى تازه كند نگاهى توجهش را جلب كرد. دخترى به سرعت از پيچ كوچه پيچيد و به سمت خانه اى رفت كه حسين به ديوار آن تكيه داده بود. يك آن دست و دهان او را كه خون آلود ديد وحشت كرد. ايستاد و مردد ماند كه چه كند. حسين كه هميشه مجبور بود به رهگذران متعجب توضيح دهد، وحشت او را كه ديد گفت:

- نترسيد ... چيزى نيست.

و با همين مكث و نگاه بود كه حس كرد تارهايى درون دلش لرزيد. حسى به او دست داد كه برايش كاملًا تازگى داشت. دختر به سمت در به راه افتاد و با شتاب پا به داخل حياط گذاشت. حسين نفهميد در آن نگاه چه بود. هر چه بود شور نهفته اى را زنده كرده بود. شورى كه طى سالها تنهايى و غربت مرده بود ... اتفاقى كه ناگهان افتاده بود. از جا بلند شد و به راه افتاد و رفت اما روزهاى بعد ناخواسته پايش به سمت آن كوچه و خانه كشيده مى شد و بى آن كه دست خودش باشد انتظار آن نگاه را مى كشيد. نگاهى كه ديگر تكرار نشد. فقر و بيمارى كه تا قبل از آن اتفاق، گريبان زندگى اش را گرفته بود، كم بود كه جاذبه آن نگاه هم به آن افزوده شد. نگاهى كه نمى دانست فكر كردن به آن گناه است يا نه و هر چه تلاش مى كرد تا خودش را از دام آن خلاص كند، نمى توانست. فقط يك باور يك لحظه اتفاق افتاده بود، اما تأثيرش سخت و ماندگار شده بود. اما چرا؟ اين سؤالى بود كه مرتب از خودش مى پرسيد و جوابى برايش نداشت. تنهايى و تنگدستى و دلتنگى را تحمل مى كرد تا به آن كوچه برود و انتظار بكشد تا شايد صاحب آن نگاه دوباره از كوچه بگذرد. اما مدتها گذشت و اين اتفاق نيفتاد. پس به خودش جرأت داد تا برود و در خانه اش را بزند. پيرمرد در را باز كرد حسين با ديدن او دست و پايش را گم كرد. نمى دانست اينطور وقتها چه بايد كرد. اما پيرمرد از همان جلوى در با سردى بسيار او را از خودش راند. وقتى فهميد تنها و فقير است؛ نه كسب و كارى دارد نه مال و ثروتى؛ نه سلامتى و نه خانواده اى گفت:

تو چه دارى كه آمده اى تا يگانه دختر مرا طلب كنى، جوان؟

حسين شرمنده سر به زير انداخت. فقط دلى دارم كه پر از محبت دختر شماست. فكر مى كنم سرمايه كمى نباشد. پيرمرد خنده تمسخرآميزى كرد و گفت: اينها حرف و حديث كتاب و قصه است نه زندگى واقعى. زن و بچه نان و لباس مى خواهد، خرج و مخارج دارد، سرپناه و خانه مى خواهد.

حسين سعى كرد صدايش نلرزد: كسب و كارم، كسب علم و دانش است درس مى خوانم. مال و ثروتى ندارم اما خدا حتما مى دهد. سلامتى هم به دست خداست. خانواده هم دارم ولى دور از من زندگى مى كنند و در حوالى نجف ساكنند. لازم باشد آنها را باخبر مى كنم خدمتتان برسند.

پيرمرد سرد وبى تفاوت گفت: كسب علم و دانش نان و لباس زن و بچه نمى شود ... برو جوان برو ... حسين از جا بلند شد. كوچه سوت و كور و ساكت بود. پاى رفتن نداشت. نمى توانست از آن خانه دل بكند. بعد از آن يكبار، هر دفعه كه رفته بود، پدر اجازه ورود به خانه را به او نداده بود. بيمارى اش از يأس و نااميدى شدت گرفته بود و كارش به جايى رسيده بود كه به سراغ باديه نشينان اطراف نجف مى رفت و قرص نان جويى طلب مى كرد. درسهايش را ياد نمى گرفت و راهى براى درمان بيمارى اش هم نداشت.

به حجره درس كه رسيد متوجه شد آنقدر دير آمده كه درس تمام شده و همه رفته اند. استاد نگاهى به او انداخت. حسين شرمنده آمد برگردد كه استاد متوجه پريشانى اش شد. بلند شد و به طرف او رفت:

- صبر كن حسين!

حسين ايستاد و سرش را به زير انداخت. استاد دست او را گرفت و گفت: بيا تو و در را ببند. هيچ وقت تو را اينقدر پريشان و آشفته نديده بودم. مدتهاست كه در مباحث و درسها فعال نيستى. حالا هم آنقدر دير آمده اى كه درس تمام شده. چه اتفاقى برايت افتاده؟