ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٥ - ٢ مدينه آرمانى مسيحيت
جديدى بود.[١]
حدود سالهاى ١٥٥ تا ٢٢٠ ميلادى، شهر اسكندريه در مصر مركز معنوى امپراتورى روم گرديد و از همين ايام، عقايد مسيحيت با فلسفه يونانى درآميخت. در كنار كليساى اسكندريه، مدرسه اى دينى تأسيس شد، مدرسه اى كه رياست آن را يكى از فلاسفه رواقى به عهده داشت و پس از وى نيز «كلمنت» فيلسوف مسيحى مديريت آن را عهده دار شد و شاگردان بسيارى را تحت تعليم خود قرار داد.
... تراوليان و بيشتر پيشوايان ديگر كليسا فلسفه يونانى را منفور و مردود مى شمردند ولى كلمنت جديت نمود تا آنچه در فلسفه مذكور نيكوست با عقايد مسيحيت تطبيق نمايد.[٢]
سرانجام پس از ماجراهاى بسيارى در سال ٣٨٣ م. مسيحيت به صورت رسمى توسط دولت روم پذيرفته شد و اندكى بعد از اعلام رسميت بود كه اصول رهبانيت نيز در كنار بحران ظهور فرقه هاى «گنوسى»[٣] و ديگران مسيحيت را دربر گرفت.
در آغاز بعضى اشخاص كه به سخنان قديس پولس حوارى ايمان داشتند اندرز او را كه مى گفت: «مؤمنان عيسوى را از زن و مرد شايسته است كه به تجرد و تفرد زندگى كرده و دوشيزه و بى همسر بمانند» در دل داشتند، به اين روش گراييدند، لكن ظهور رهبانيت به صورت يك نهضت خاص مبتنى بر قطع علاقه از اجتماع در اواخر قرن سوم ميلادى به وقوع پيوست.[٤]
رهبانيت به سرعت در شام و آسياى صغير رواج يافت و به تدريج جمعيت تاركان دنياى مسيحى را به وجود آورد. با اين همه، رشد سريع فرهنگ مسيحى موجب ايجاد بناى جديد فرهنگ و اخلاق مسيحى- مخلوط با آراء غير دينى- بر فراز ويرانه هاى دنياى قديم رومى، يونانى و يهودى شد. تأسيس مدارس و دانشگاهها، امكان گسترش اصول اعتقادى و باورهاى فرهنگى اين آيين را سبب شد. اما، اين امر، همواره تحت تأثير دريافتهاى فلسفى يونانيان قديم و جديد قرار داشت و هيچ گاه بدعتهاى وارد شده از اين منفذ، مسيحيت را رها نكرد.
بزرگ ترين شخصيتى كه در كليساى قديم كاتوليك ظهور كرد شخص «آوگوستينوس»[٥] بود. او به زودى در عالم مسيحيت، تبديل به رجلى سرشناس شد اما، افكار مخلوط و چندوجهى او تأثير بسزايى در مسيحيت داشت. «اوگوستينوس» با آن كه تحت تأثير انديشه مانى قرار داشت، ترك لذتهاى جسمانى را پذيرا نشد، و فلسفه نوافلاطونيان را پذيرا گشت ضمن آن كه، كتب انبياى پيشين بنى اسرائيل را هم در كلام خويش وارد مى ساخت. او با نگارش ٢٣٠[٦] رساله، آراء خويش را درباره همه مسائل الهى و فلسفى ابراز داشت و از اين طريق نفوذ بسيارى در ميان الهيات كاتوليك پيدا كرد.
ويل دورانت مى نويسد:
نظر به كثرت مراكز مسيحى نسبتا مستقل و تابع سنن و محيطهاى مختلف، شگفت انگيز مى بود اگر آداب و رسوم و عقايد مختلف توسعه نمى يافت. به ويژه در مسيحيت يونانى به سبب عادات مابعدالطبيعى و استدلالى روح يونانى، ناچار بدعتهايى به وجود مى آمد. آيين مسيح فقط در پرتو اين بدعتها، قابل فهم است؛ زيرا با آن كه بر آنها غلبه كرد چيزى از رنگ و شكل آنها را به خود گرفت.[٧]
در سه قرن اول، مسيحيت، عقايد بسيارى را كه ناشى از مذاهب و نحله هاى فلسفى بود پذيرا شد و از آن پس هيچ گاه قادر به زدودن آن پيرايه ها از خود نشد. حتى آن هنگام كه تحت عنوان حكومت و تمدن مسيحى، بر تمامى مقدورات و مقدرات ملت اروپا حاكم شد و پادشاهان اروپايى را هم زير سلطه «كليسا و پاپ» كشيد و «پايتخت امپراتورى پايتخت كليسا گشت.»[٨] تا آنجا كه ويل دورانت نوشت:
«اگر يهودا، اخلاقيات و يونان اصول الهيات را به مسيحيت داده بودند رم سازمان به آن داد».[٩] اينها و علاوه بر آن دوازده كشيش رقيب كه آنها را در خود جذب كرده بود در تركيب آيين مسيحيت وارد شدند. چنين نبود كه كليسا فقط بعضى از آداب و اشكال مذهبى را كه در رم قبل از مسيح معمول بود بپذيرد بلكه زنار و لباسهاى ديگر كاهنان و مشركان، استعمال كندر (بخور) و آب مقدس براى تطهير، شمعهاى كافورى و روشنايى دايمى افروخته در برابر محراب، پرستش قديسان، معمارى باسيليكا، حقوق روم به عنوان شالوده حقوق قانون شريعت، عنوان پونتيفكس ماكسيموس براى پاپ، و در قرن چهارم زبان لاتينى به عنوان زبان اصيل و پايدار اذكار كاتوليكى نيز پذيرفته شدند. مهم تر از همه اينها عطيه روم يك دستگاه وسيع حكومت بود كه در آن زمان كه قدرت دنيوى رو به افول مى رفت، پايه ساختمان حكومت روحانى كليسا گشت.[١٠]
هنگامى كه قرون وسطى در اروپا آغاز شد، كليساى مسيحى رومى، مانند يكى از بزرگ ترين تأسيسات سياسى، اجتماعى و فرهنگى عصر بود با نيروى مادى قوى و سترگى كه مى توانست پاپ را به عنوان سلطان بزرگ همه ممالك مغرب زمين معرفى كند. تا جايى كه مشروعيت و رسميت هر يك