ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٩ - غيبتى در حضور
دوم، امر هدايت ساير انسانهاست، اگر قرار است كه انسان معناى بندگى پروردگار را بفهمد و در آن مسير گام بردارد، چنين رشد و آگاهى اى حاصل نمى شود مگر با وجود نمونه كامل اين بندگى خدا در عالم.
نمونه اى كه آنطور كه سزاوار است خداوند عالم را اطاعت كند و بندگى او را در لحظه لحظه حياتش نشان دهد.
در حقيقت، راه رسيدن بشر به اين مرتبه عالى در نگاه و اقتدا به آن عبادت كامل است؛ به گونه اى كه اگر كتاب هاى آسمانى به تنهايى متولى نشان دادن اين راه مى شدند، كافى نبود بلكه حقيقت آن مفاهيم بايد در وجودى شكل مى گرفت، و معنا مى يافت؛ يعنى اگر نزديكى به پروردگار متعال و بندگى او در مفاهيمى مانند: ايمان، توكل، صبر، زهد و ايثار و ... مطرح شده لازم است كه اين مفاهيم در وجود انسانى در صحنه عمل نشان داده شود تا بشريت واقعيت آن را درك كرده و به او اقتدا كند. اين بستر هيچ جايى جز وجود معصوم نبوده است. بنابراين ضرورت وجود امام در عالم هستى براى هدايت انسانهاست و بدون وجود چنين تحقق عملى، بندگى خدا در عالم بى معنا خواهد بود.
بايد در هر عصرى، غايت خلقت، آن مصطفى و مجتباى الهى حضور داشته باشد تا با حياتش اطاعت خدا معنا يافته و ديگران به واسطه او راه بندگى را بياموزند، ضرورت معرفت امام نيز دقيقا به همين مساله باز مى گردد:
من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة جاهلية.[١]
هر كس بميرد و امام زمانش را نشناسد در جاهليت مرده است.
يعنى امام راه عملى پيموده شده بندگى خداست، «انتم الصراط الاقوم»[٢]، لذا شناخت او، شناخت راه است و نشناختن او مساوى با ماندن در جاهليت؛ يعنى فضاى ره گم كردگان.
از اينرو اگر آن حجت الهى روى زمين نباشد، وجود هيچ انسان ديگرى معنا نخواهد داشت، در آن صورت، عالم به كلاس بدون معلمى مى ماند كه شاگردى در آن بى مفهوم است:
لوبقيت الارض بغير امام لساخت.[٣]
اگر زمين بدون امام بماند، فرو مى پاشد.
بنابراين تنها در پرتو وجود امام و بندگى كامل او نسبت به پروردگار متعال است كه لطف و فيض الهى بر عالم هستى نازل مى شود. در واقع بالاترين و افضل فيوضات الهى، در هدايت است كه به بركت وجود امام، آن تجسم اطاعت كامل نمود مى يابد و انسانها به واسطه آن هدايت مى شوند و اين مهم ترين معنا براى واسطه فيض بودن امام است.
بنابراين امام چه ظاهر باشد، چه غايب، چه چشمها او را بشناسند و چه نشناسند، او معنابخش عالم هستى و بندگى خدا، بلكه قوام خانه دنياست.
اما گاه از خود مى پرسيم كه اگر حقيقت عالم وجود به او معنا مى يابد و اوست كه وجودش نشان دهنده راه است، پس چرا اكنون غائب است؟ به عبارت ديگر فلسفه غيبت چيست؟ و چه شده كه بشريت به غيبت مبتلا گشته است؟
قطعا غيبت به معناى عدم وجود امام نيست، بلكه غيبت تنها عدم ظهور است و نه عدم حضور.
چون حضور دارد پس همه وظايفى را كه به حكم امامت مى بايست نسبت به بشريت انجام دهد انجام خواهد داد؛ چون حضور دارد معنابخش عالم هستى است؛ چون حضور دارد نگران امت خويش است؛ چون حضور دارد باب هدايت ره گم كردگان است و در رفع مشكلات امت مى كوشد، هر چند آنها خود اين مطلب را در نيابند و ولى نعمت خود را نشناسند، اما نشناختن حقيقت مطلب را تغيير نمى دهد.
در واقع «امامت» مجموعه رفتارهايى است كه وقتى در وجودى شكل گرفته و تجلى يافته است او را امام مى ناميم. همانطور كه «مادرى» يك اسم نيست، يك منصب نيست، مجموعه رفتارهايى سرشار از لطف و عطوفت و تربيت است كه در هر كس باشد او را مادر مى ناميم، لذا امام نمى تواند امام باشد و نگران بشريت نباشد، نمى تواند امام باشد و هدايت نكند، نمى تواند امام باشد و رفع مشكلات نكند و ...
به همين دليل است كه در زيارات، امام را به عنوان چشم خدا در ميان خلقش خطاب مى كنيم:
السلام عليك يا عين الله فى خلقه.[٤]
على (ع) در خطابش به يكى از ياران