ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٠ - غيبتى در حضور
مى فرمايد:
اى رميله! هيچ مؤمنى در شرق و غرب زمين از ما غايب نيست.[١]
خورشيد چون حقيقتش نورافشانى است، حتى اگر در پس ابرها هم باشد، عالم را از نورش و گرمايش بهره مند مى كند به طورى كه روز ابرى هرگز مانند شب تاريك نيست. گر چه با روز آفتابى نيز متفاوت است. درست به همين دليل است كه وقتى راوى از امام صادق (ع) سؤال مى كند كه:
كيف ينتفع الناس بالحجة الغائب المستور؟ قال: كما ينتفعون بالشمس اذا سترها السحاب.[٢]
چگونه مردم از حجت غائب پنهان بهره مى برند؟ فرمود: همانگونه كه از خورشيد چون در پس ابرها قرار مى گيرد بهره مند مى شوند.
همانطور كه اثر وجودى خورشيد در پس ابر براى هيچ كس قابل انكار نيست، اثر وجودى امام در عالم آفرينش و براى تك تك انسانها قابل انكار نيست، هرچند كه شايد صاحبان معرفت اين اثر را بيشتر درك كنند.
بنابراين، وقتى از فلسفه غيبت سؤال مى كنيم، منظورمان اين نيست كه چرا آن غايت هستى نيست؟ بلكه مى خواهيم بدانيم كه اين حضور بى ظهور چرا اتفاق افتاد؟ غيبت امرى است كه ريشه ها و زمينه هاى آن را قبل از وقوعش بايد در رفتار انسان ها جست وجو كرد، جست وجويى كه اگر با تدبر و تعمق انجام پذيرد، ما را به حقيقت غيبت رهنمون خواهد ساخت.
واقعيت اين است كه غيبت يك امر دفعى و ناگهانى نبوده است، بلكه مفهومى از غيبت به طور تدريجى در طول تاريخ جريان داشته و سرانجام در يك نقطه از تاريخ نمود فيزيكى و عملى يافته است.
مسئله نشناختن و اطاعت نكردن از وجود معصوم مى تواند مفهوم ديگرى از غيبت باشد، آن ميزانى كه پيامبر (ص) و ائمه (ع) در طول تاريخ شناخته نشدند. مى توانيم بگوييم كه در واقع از ديد مردم غايب بودند. اين مفهوم از غيبت بر تمام تاريخ امامت سايه افكنده، بلكه نشانه هاى آن را در زمان خود پيامبر (ص) مى توانيم جست وجو كنيم ...
آنجا كه پيامبر مصلحت اسلام را در صلح حديبيه ديد و عزم را بر صلح با مشركين محكم كرد، آنان كه جنگ خوى هميشگى شان بود و تفاخر عرب سراسر وجودشان را پر كرده بود به مخالفت برخاستند كه: ما طالب جنگيم و خوارى صلح را نمى پذيريم. همان صلحى كه قرآن از آن به فتح آشكار تعبير كرده است: انا فتحنالك فتحا مبينا.
آنجا كه پيامبر در آخرين روزهاى حياتش دستور حضور در لشكر اسامه را به مسلمانان داد و بارها و بارها فرمود:
لعن الله من تخلف عن جيش اسامة.
آنان كه فرمان پيامبر را فرمان خدا نمى دانستند و دل هاشان به مسئله خلافت بعد از رسول خدا (ص) مى انديشيد، بهانه آوردند كه: چگونه يك جوان را به فرماندهى خويش بپذيريم؟ و آن زمان كه پيامبر (ص) در بستر بيمارى فرمود: قلم و دواتى بياوريد تا برايتان چيزى بنويسم كه گمراه نشويد، ندا در دادند كه «حسبنا كتاب الله»!!
در اين رفتارها كه مى انديشيم، در مى يابيم كه گويا پيامبر (ص) در جامعه آن روز غايب بوده است؛ غيبتى كه آخرين نمود واقعى آن در ماجراى سقيفه تجلى كرده، آنجايى كه از همه چيز سخن مى رود جز آنچه پيامبر (ص) گفته و وصيت كرده بود!
رسول خدا (ص) كه مسئوليت حفظ و بقاى دين بعد از خود را نيز برعهده داشت، در آخرين سال حيات خود، در حجة الوداع، بار ديگر با نداى: «من كنت مولاه فهذا على مولاه ...» در ميان جمع كثيرى از مسلمانان اين امر عظيم را به انجام رسانده و با ايشان اتمام حجت نموده بود. اما عملكرد آنان در فاصله كمى بعد از وفات پيامبر (ص) نشان داد كه گويى اصلا غدير نبوده، پيامبر را در آن صحنه نديده و كلامش را نشنيده اند!
آرى، پيامبر متصل به وحى و تعيين شده از جانب خدا غايب است و آنچه براى بسيارى، ظهور دارد، حاكمى است كه از پيش خود راى و نظرى دارد و ديگران نيز در كنار او راى و نظرى.
به گزاف نگفته ايم، اگر بگوييم كه جامعه آن روز پيامبر (ص) را آنگونه كه بايد نشناخت، و چون نشناخت، اطاعت نكرد و چون اطاعت نكرد، سودى نبرد.
بعد از وفات پيامبر (ص)، آن روز كه على (ع) به همراه زهرا (ع) به در خانه مهاجران و انصار رفت و از آنان براى يارى خود و دفاع از حق امامت دعوت نمود، كسى نداى او