ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٦ - گمارده
كشيد. محمدحسين كه هر شب در بستر نرم و راحت خانه خوابيده بود؛ بر روى قطعه پوست در آن اتاق كوچك و در كنار اين مرد پر ابهت و ناشناخته، بدون روانداز دراز كشيد. لحظه اى خواب به چشمش نمى آمد. با آنكه بسيار خسته بود و روز سختى گذرانده بود، اما فضاى آن اتاقك و حركات متين و آرام آن مرد خواب را از او گرفته بود ...
شب كوتاه تابستان بسيار زود سحر شد و محمدعلى از جا برخاست؛ وضو گرفت؛ اذان گفت و نماز صبح خواند. محمدحسين هم همراهش نماز خواند و منتظر شكستن سكوت شد. اما او تا روشن شدن آسمان تعقيبات نماز را به جا آورد و بعد هم بى صدا مشغول به كار شد.
محمدحسين حس كرد ديگر تحمل اين همه سكوت را ندارد. به احترام پيش پاى او زانو زد و گفت:
- از من پرسيدى كه هستم و مرا به نام خواندى راستش تا به حال جرات نكردم سؤال كنم اما مى دانم كه نمى توانم بدون جواب به شهرم برگردم.
محمدعلى چشم از كارش برنمى داشت و در سكوت مى بافت. محمدحسين ادامه داد: قطعا همه چيز را درباره من مى دانى؛ پس به من بگو چه كردى كه به اين مقام رسيدى؟
محمدعلى سر برداشت؛ چشمان نافذش را در چشمان محمدحسين دوخت.
محمدحسين نگاهش را تاب نياورد و سر به زير انداخت.
محمدعلى با لحنى محكم گفت: اين چه سؤالى است؟ حاجتى داشتى روا شد. برو به شهر و ديارت و منتظر تولد فرزندت باش.
محمدحسين اگر چه از شنيدن اين جملات غرق سرور شد اما دل نكند.
- نه ... تا نفهمم قضيه تو چيست نمى روم. من مهمان تو هستم و به حرمت و احترام مهمان بايد به من بگويى راز اين اتفاق چيست.
محمدعلى دست از كار كشيد. نگاهش را به زمين دوخت و گفت: مرا به حال خودم بگذار. تو حاجتى داشتى ...
محمدحسين التماس كرد. نه ... با همه حرمتى كه برايت قائل هستم مرا نااميد مكن. دلم مى خواهد بدانم در اينجا چه كرده اى كه متصل شده اى. تو كه تا به حال مرا نديده بودى. نامم را از كجا مى دانستى؟
محمدعلى آهسته گفت: من در اين اتاقك مشغول به كار خودم بودم. نگاه كن روبروى اين دكان من، خانه اى است. قبلا در اين خانه مردى از بزرگان شهر زندگى مى كرد و سربازى از خانه او محافظت مى كرد. او مرد ستمگرى بود.
روزى سرباز به دكانم آمد و به من گفت: تو نانت را چطور تهيه مى كنى؟
تعجب كردم. آن سرباز با نان من چه كار داشت؟ گفتم: سالى يك خروار جو مى خرم، آرد مى كنم و مى پزم. فعلا زن و فرزندى هم ندارم و روزى يك قرص نان برايم كافى است.
سرباز گفت. من محافظ اين خانه هستم. دلم نمى خواهد از مال اين ظالم نان روزانه ام را تامين كنم. اگر قبول كنى براى من هم يك خروار جو بخرى و هر روز همراه نانى كه براى خودت مى پزى دو قرص نان هم براى من بپزى، ممنونت مى شوم.
من قبول كردم. رفتم و جو خريدم، آرد كردم و هر روز دو قرص نان همراه نان خودم مى پختم و او مى آمد و سهميه اش را مى برد.
تا اين كه يك روز نيامد؛ نگرانش شدم به در خانه آن ستمگر رفتم و سراغش را گرفتم. خادم خانه گفت كه او مريض شده و در مسجدى كه در همين نزديكى است خوابيده.
به مسجد رفتم و ديدم سرباز افتاده و كسى پرستار او نيست. گفتم برايت طبيب و دوا تهيه مى كنم. گفت: احتياجى نيست! من امشب از دنيا مى روم!
تعجب كردم. او از كجا مى دانست كه شب، مرگش فرا مى رسد؟ تعجب مرا كه ديد گفت: نصف شب، كسى به سراغت مى آيد وتو را از مرگ من باخبر مى كند. هر چه به تو دستور دادند عمل كن و بقيه آردهايى كه براى من تهيه كرده بودى مال خودت باشد.
ديدم دارد وصيت مى كند؛ گفتم: بگذار امشب نزد تو بمانم. گفت: نه برو. نبايد بمانى. هر وقت كه وقت آمدنت رسيد، تو را مطلع مى كنند.
منظورش را نفهميدم. او كه كسى