ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٧ - گمارده
را نداشت و از بى كسى در مسجد خوابيده بود. پس چه كسى مرا از مرگ او مطلع مى كرد؟ اين سؤال به ذهنم گذشت، اما جرات نكردم بپرسم و به دكانم آمدم. خواب به چشمم نمى آمد. از كار اين سرباز در حيرت بودم. نيمى از شب، گذشته بود كه در زدند. در را باز كردم. مردى پشت در بود كه تا به حال او را در آن محله نديده بودم. مرا به نام خواند و گفت: محمدعلى بيا!
بى هيچ حرفى از دكان بيرون رفته و به سرعت خودم را به مسجد رساندم. سرباز از دنيا رفته بود. درست همانطور كه خودش گفته بود. دو نفر آنجا بودند. آنها را هم نمى شناختم. به من گفتند كه به آنها كمك كنم تا سرباز را براى غسل به جانب چشمه خارج شهر ببريم. با آنها همراه شدم و با هم، سرباز را كنار چشمه برديم. آنها او را غسل دادند، كفن كردند، بر او نماز خواندند و او را با هم به مسجد آورديم و در مسجد به خاك سپرديم. من مبهوت از آنچه پيش آمده بود، به دكانم برگشتم. نمى دانستم او كيست و آن دو كه بودند و چرا مرا هم در كفن و دفن او شريك كردند. چند شب گذشت.
يك شب كه خواب بودم، در دكانم را زدند. مردى پشت در بود كه مرا به نام خواند و گفت:
- محمدعلى بيا آقا تو را طلب كرده اند.
تمام تنم لرزيد. آقا؟!
اما جرات نكردم سؤال كنم. در دكانم را بستم و با او به راه افتادم. از شهر خارج شديم. با آن كه اواخر ماه بود، ولى صحرا مانند شبهاى مهتابى بدر، كاملا روشن و زمين سرسبز و خرم بود، اما ماه در آسمان نبود.
در فكر بودم از اين سرسبزى حيرت آور زمين و روشنايى زيباى آسمان بدون وجود ماه. اما قدرت ابراز سال نداشتم. بى صدا به دنبال آن مرد ناشناس پيش مى رفتم تا به صحرايى رسيدم كه در اين نواحى، به صحراى «لور» شهرت دارد. با همان سرسبزى و روشنايى مهتاب بدون ماه، از دور عده اى توجهم را جلب كردند. عده اى كه دور هم نشسته بودند و يك نفر مقابل آنها ايستاده بود. يك نفر هم بين آنها بود كه از همه جليل القدرتر بود. چشمم كه به او خورد، هراس به دلم افتاد و استخوانهايم شروع به لرزيدن كرد. انگار كه سردم شده باشد. مردى كه همراهم بود گفت: جلوتر بيا.
به زحمت پيش رفتم؛ نزديكتر كه شدم ايستادم. آنكه در مقابل جمع ايستاده بود گفت:
- بيا جلو نترس.
جلوتر رفتم. شخصى كه در بين جمع بر همه برترى داشت فرمود:
- مى خواهم به پاداش خدمتى كه به آن سرباز كرده اى، تو را به جاى او منصوب كنم.
دلم لرزيد. آهسته گفتم: من كاسب و بافنده ام، مرا به سربازى چه كار؟
فكر كردم مى خواهند مرا به جاى سرباز، نگهبان خانه آن ستمگر كنند. ترسيدم.
فرمودند:
- اين طور نيست كه تو فكر مى كنى تو را به جاى او گماشتم. به جاى خود باش؛ هر زمان به تو فرمانى داديم؛ انجام بده!
ديگر حرفى نزدم. برگشتم. آن مرد با من نيامد. قدرت برگشتن و نگاه كردن به آن جمع را نداشتم ولى ناگهان متوجه شدم هوا تاريك شده و از آن سرسبزى و خرمى صحرا و روشنايى خبرى نيست. با شتاب به دكانم برگشتم و بعد از آن شب، دستورات امام عصر به من مى رسد. از جمله دستورات آن حضرت انجام گرفتن مقصد و حاجت تو بود و ذكر نام و مشكلت.
محمدحسين مبهوت از آنچه شنيده بود، وقتى به خود آمد كه هر دو گريه مى كردند. محمدعلى از يادآورى خاطره ديدار آن شب مهتابى و او از سعادتى كه نصيبش شده بود.
آفتاب بالا آمده بود و محمدعلى جولا به كار بافتن، مشغول شده بود و محمدحسين مى رفت تا مژده اين معجزه را به همسرش بدهد.
\* براساس داستانى از كتاب: العبقرى الحسان، شيخ على اكبر نهاوندى، ج ٢، ص ٧٩- ٨٠؛ گنجينه دانشمندان، شيخ محمدرازى، ١٣٥- ١٣٧.