ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - گمارده
تابيده؛ نور اميدى كه به او توان مى داد. توانى كه مدتها بود از دست داده بود. حس كرد سبك شده، در دلش احساس نشاط و سرور مى كرد. بلند شد تا براى خواندن دو ركعت نماز شكر و رفتن به دزفول آماده شود.
با آن كه دلش مى خواست اين مژده را به همسرش بدهد اما راهى دزفول شد تا به پيغامى كه شنيده بود عمل كند. نام محمد على جولاى دزفولى را مدام تكرار مى كرد و به اين مى انديشيد اين مرد كيست و چه ارتباطى با برآورده شدن حاجت او دارد؟
به بازار دزفول كه رسيد همه خستگى راه را از ياد برد. شوق ديدار جولاى دزفولى تمام وجودش را در بر گرفته بود.
از اولين حجره بازار، سراغ محمدعلى را گرفت. گفتند در بازار دزفول، جولا و بافنده زياد است اما محمدعلى نامى، در انتهاى بازار حجره كوچكى دارد. به شوق آمد. از اينكه با مقصودش فقط چند قدم فاصله داشت قلبش به تندى شروع به تپيدن كرد. به قدمهايش سرعت داد. در انتهاى كوچه اى كه نشانى اش را داده بودند، اتاقكى كوچك بود كه در آن مردى سرگرم بافتن پارچه بود. محمدحسين جلو رفت. مرد بر قطعه اى پوست گوسفند نشسته بود. محمدحسين سلام كرد. مرد سر برداشت و به سلام او جواب داد. پيراهن و شلوارى از كرباس پوشيده بود و دكانش يك متر در دو متر هم نبود. هنوز محمدحسين بعد از سلام، حرفى نزده بود كه گفت:
- حاج محمدحسين! حاجت روا شدى.
زانوهاى محمدحسين لرزيد. آهسته همان جا جلوى در نشست. محمدعلى سكوت او را كه ديد گفت: گفتم كه حاجت روا شدى.
محمدحسين به خود آمد و پرسيد: مى توانم داخل شوم؟
محمدعلى گفت: مهمان حبيب خداست.
محمدحسين گوشه اتاقك كز كرد. تمام تنش مى لرزيد. نمى دانست از شوق است يا از ناباورى. محمدعلى جولا، بى آن كه به مهمان تازه وارد و متعجبش حرفى بزند، دست از كار كشيد. اذان گفت و به نماز ايستاد. محمدحسين به خود آمد؛ بلند شد با آبى كه همراه داشت وضو گرفت و با محمدعلى نماز خواند. نمازش كه تمام شد آهسته گفت. من در اين شهر غريبم. اجازه دارم امشب مهمان شما باشم؟
محمدعلى به نشانه قبول سرى تكان داد و پشت دستگاه كوچك بافندگى اش نشست. چهره اش آرام و روشن بود. اما ابهتى داشت كه به محمدحسين اجازه نمى داد حرفى بزند.
در سكوت به كار او خيره شده بود تا اينكه او كارش را تمام كرد و بلند شد و از طاقچه گوشه اتاق يك كاسه چوبى پر از ماست آورد و با دو قرص نان جو در يك سينى چوبى جلوى محمدحسين گذاشت. تاجر ثروتمند تبريزى كه به بهترين غذاهاى لذيذ تبريز عادت داشت، بى هيچ حرفى با او هم غذا شد و نان جويى كه تا به حال نخورده بود با ماست خورد. محمدعلى اصلا سكوت را نشكست و محمدحسين هم جرات شكستن سكوت را نداشت. محمدعلى ظرف خالى ماست را برداشت و يك قطعه پوست گوسفند به محمدحسين داد و گفت:
- تو مهمان منى. روى اين بخواب.
و خودش بى آن كه منتظر جواب او باشد روى زمين خاكى اتاق دراز