ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٢ - ٣ پيامبر (ص) در چشم ابوسفيان
اين دو سر، هر يك در جايى قرار داشتند.
بنىهاشم كه در مجموع فطرتگزينتر بودند، وفادارى بيشترى نسبت به آرمانهاى ابراهيم از خود نشان مىدادند و طبيعتاً نفوذ معنوى بيشترى نيز در مردم مكّه داشتند و بنىاميه كه ظاهراً موقعيت اجتماعى خود را از موقعيت اقتصادى خويش به دست آورده بودند، بيشتر از هنجارهاى شركآميز و فرهنگ جاهلى قريش حمايت مىكردند. مجموعهاى از وفادارى نسبى به آرمانهاى ابراهيم، عصبيت قومى، رقابت عشيرهاى، سوداگرى و سودپرستى، لذّتطلبى و دنياگرايى منظومهاى از علائق قريش را به وجود آورده بود كه در حقيقت يك مدرّج را مىساخت و هر تيره از قريش در نقطهاى از اين مدرّج جاى مىگرفت و در مجموع مىتوان گفت بنىهاشم و بنىاميه دو سر اين مدرّج را تشكيل مىدادند.
از تركيببندى قومى قريش كه بگذريم، هر يك از شخصيتهاى نامدار قريش نيز به تنهايى در نقطهاى از اين مدرّج قرار مىگرفت. ابوطالب نمونه بارز كسانى بود كه هنوز وفادارى خود را نسبت به آرمان هاى ابراهيم حفظ كرده بودند و هنوز مىكوشيدند مشعل فطرت را در سينه خود روشن نگاه دارند؛ ولى برعكس ابوجهل كسى بود كه احساساتش بر حاكم بود. احساساتى كه عميقاً با عصبيت قومى و رقابت عشيرهاى آميخته شده بود. ابولهب نمونهاى از مردان دنياپرست بود كه زنش مرزهاى انديشهاش را تعيين مىكرد. او هرگز از سود و سرمايه سير نمىشد. حمزه در اين ميان تافته جدابافتهاى بود. او نمىتوانست هيچ چيزى را بر حقيقتى كه به آن پى برده بود، ترجيح دهد. ابوسفيان مردى انديشهورز و خردگرا بود؛ ولى خودش را به استخدام شهوتش در آورده بود. او در حقيقت فقط يك چشم طبيعتبين داشت كه از حواس پنجگانهاش ساخته شده بود و چشم دلش كور نبود؛ زيرا او اصلًا چنين چشمى را نداشت.
٢. پيامبر و نخبگان قريش
در چنين جامعهاى بود كه پيامبر اكرم (ص) به رسالت مبعوث شد و فرياد توحيد را زير طاق تاريخ طنينانداز كرد. اين فرياد نهانىترين تازههاى احساسات حقطلبانه ابوطالب را به ارتعاش در مىآورد و او را بىاختيار به حمايت از خود- به هر قيمت ممكن- وامىداشت. ابوطالب در خطوط چهره محمّد (ص) سيماى ابراهيم (ع) را مىديد و در آيينه رفتار او، شخصيت ابراهيم را مىيافت و در او، آرزوهاى گمشده خويش را جستوجو مىكرد.
ابولهب به هيچوجه دوست نداشت برادرزادهاش او را به چيزى غير از معبودهاى بزرگش بخواند. او اقدامات محمّد (ص) را در قاموس زندگى خود، بىمعنى مىيافت. بازتاب دعوت محمّد (ص) در انديشه ابوجهل، موجى از تحسين و تأسّف كينهتوزانه بود. او محمّد را ستايش مىكرد كه در مكّه اين همه شور آفريده است و توجّه همه را به خود جلب نموده است و تأسّف مىخورد كه چرا يك بار ديگر تيره او در رقابت از بنىهاشم عقب افتاده است و بنىهاشم- به گمان او- دست به ابتكارى زده است كه عشيره او ديگر نمىتواند با آن به رقابت برخيزد.
ابوجهل در اين كينتوزى كوركورانه، كمتر سود و زيان خود را مىسنجيد؛ بلكه بيشتر به اصل و نسب خود مىانديشيد.
٣. پيامبر (ص) در چشم ابوسفيان
ولى ابوسفيان پيام پيامبر (ص) را خوب مىشنيد و اثر اجتماعى آن را درست مىسنجيد و تأثير آن را بر روى فضاى فرهنگى مكّه و شرايط تجارى قريش و امنيت سود و سرمايه آنها محاسبه مىكرد. او به دقّت مىتوانست ابعاد مختلف تأثيرات پيام پيامبر (ص) را بر منافع خود و بنىاميه و قريش بسنجد. مسلّماً او به خداى يگانه معتقد نبود تا محمّد را پيامبر او بداند و پس از فتح مكّه هم، به گونهاى عمل نكرد تا روشن شود كه واقعاً به خدا ايمان آورده است؛ ولى در عين حال او پيامبر را انسان هوشمندِ انديشهورزى تصوّر مىكرد كه مىتواند با نيروى انديشهاش معادلات سياسى و اجتماعى را به نفع خود و قريش و عرب تغيير دهد و از اين رو بر اين باور بود كه اگر ريشه قدرت پيامبر (ص) در انديشه اوست، بنىاميه نيز بايد گذشته از تمهيدات نظامى، با نيروى انديشه، با او رقابت كنند و بر او و بر نهضتش چيره شوند. همانطور كه گفته شد، بعدها يزيد بن معاويه بن ابى سفيان، به عنوان دومين امپراتور اموى هنگامى كه سر امام حسين (ع) را در تشت طلا در مقابل او گذاشتند، گفت: بنىهاشم با حكومت و قدرت بازى كردند؛ وگرنه، نه خبرى آمد و نه پيك وحى نازل شد و اضافه نمود: اى كاش بزرگان من كه در جنگ بدر [به وسيله سپاهيان اسلام] كشته شدند، زنده بودند و شادمانه